تبليغاتX
قزل آلایتان را اینجا صید کنید
البته اگه میخواین
*پیشنهاد میکنیم جهت خاطرجمعی پلیس ، در هر خانواده یک مامور مجهز به باتوم ،ریش،چرک ،کثافت و ادب و تمدن اسلامی حاضر باشد تا از همان ابتدای خروج اهالی خانواده از منزل از فحشا و فساد جلوگیری نماید.

*کمی با دولت مردان شهید پرور:

وزیر مسکن:مسکن که ارزان است و ما قرار داد بسته ایم با صاحبان سرمایه و کلا حله داداش!

وزیر نیرو:با همکاری مردم هم آن ها به قطع برق عادت کرده اند هم ما ها باورمان نمیشد اینقدر مردم پوست کلفت باشند لذا در برق مصرفی نه تنها صرفه جویی کرده ایم بلکه میدانیم هر چه بخواهیم میتوانیم بکنیم و اینها...از نظر کمبود آب با متخلفین برخورد کرده ایم و اینجوری کمبود آب را خیلی خیلی حل کردیم!

وزیر اقتصاد جدید:البته این جراحی مورد اشاره ی دکتر محمود بدون درد و خون ریزی خواهد بود.اگر هم نبود که نبود به مختم(بر عکس کن!)ببینید اگر آن دمل سرطانی را دولت فاسد خاتمی در بدن اقتصاد نمیکاشت اصلا نیازی به جراحی نبود.

غلامحسین:خیلی خوب است همه چیز کلا!من اصلا خودم تعجب میکنم چنین چیزی را وقتی میبینم.دکتر محمود بیشتر تعجب میکند حتی.اصلا از ما هم آخر بعید است همین قدر خوبی!

وزیر ارشاد:ما به سه هزار مجله پانصد عدد فیلم و نه هزار جلد عنوان کتاب مجوز اعطا! کردیم!حالا اگر این وسط ۲ تا مجله ی اسلام ستیز زرد مثل هفت و دنیای تصویر بسته شده اند دوستان توجه کنند وظیفه ی ما اول ارشاد است...دوم فرهنگ .در زمینه ی توقیف کتاب ها ...خود آقای مارکز هم نمیدانسته دارد چه مینویسد، منظورم همان چکیده ی رمانی است که از بازار کتاب جمع نمودیم،در ثانی حکایات معرکه گیری یک پیرمرد در سر پیری چه خواندنی میتواند داشته باشد؟سنتوری را پرسیدید گفتم که...عبا نپوشد سنتور نزند،با گلشیفته هی ور نرود...معتاد هم نشود،آن وقت اکران کنند!!!اسمش را هم نگذارند علی!!!بگذارند بهروز جای سنتور هم گیتار بدهند دستش...بشود بهروز گیتاری...مگر بد حرفی زدیم؟شهروند امروز را هم توقیف میکنیم تا اینقدر تشویش اذهان نکند!!هی ما ماله بکشیم !بعد از تشویشش!

یک مقام نظامی مطلع:تمام این چیزها که ما باهاش مانور میدهیم یا حتی بعضی وقت ها هم مانور میکنیم...همه اشان ایرانی است!کور شوم اگر دروغ بگویم!!!نه از چین خبری هست...نه روسیه !اصلا آب و هوای آنها جوری نیست که کالاهای ساخت آنجا مناسب مملکت ما باشد.ایرانی کالای ایرانی بخر!

جواد آقا شمقدری:خسرو بازیگر خوبی بود تنها به این دلیل که نقش مدرس را بازی میکرد!

دکتر محمود:من را میخواستند بدزدند که خودم کماندو بازی در آوردم ...غلت زدم رفتم زیر هواپیما ها هی چرخیدم هی چرخیدم !بعد فرمانده های نظامی آمریکا گیج شدند من دیدم که پشتشون در اومدم با هفت تیرم شلیک کردم بهشون یکیشون مرد اون یکی گفت:آقا قبول نیست!من موچم!من موچم!

اینم از جر زنیشون!در هر صورت ملت ایرانی اسلام!!!برد این بازی را!

*خب من با این همه حس امنیت و اعتبار جهانی !!!با این سطح رفاه با این مشکلات مایه داری !!آیا حق ندارم فکر کنم که در سوییس زندگی میکنم...شعبه ی دومش؟

*خانوم سا یک عدد صدف پلاستیکی انداخته گردن من.بعد بوسیده و تبرکش هم کرده که یک وقت در نیاورمش.من هم در نخواهم آورد مگر اینکه متهم به اوا خواهر بودن شوم.

*پیشنهاد کتاب:این کافه پیانو که این همه از بخت بد ادبیات داستانی ایران روی بورس هم هست واقعا تا صفحه ی دویست مزخرف صرف است.حالا طرف علاوه بر اینکه یک روشنفکر غیر قابل تحمل هست-چون روشنفکر قابل تحمل هم زیاد داریم!-خیلی هم خودشیفته است.کتابش راجع به یک کافه ی خیالی احتمالا در مشهد میباشد و مشتریانش مثل مشتری های هر کافه ی دیگری-از جمله خودم!-بسیار نفرت انگیز از کار در آمده اند....نثر و لحن جذابی هم دارد و گمانم اصلا به دلیل همین لحن است که کتاب این همه گل کرده چون لا اقل من که خط داستانی قوی و پر کششی درش نیافتم.طرح جلدش هم از اردشیر رستمی عزیز است که البته آدم را یاد کافه ای میاندازد که اصلا به دنیای ذهنی نویسنده شبیه نیست...نویسنده هم خیلی وام دار هاینریش بول و شاهکارش عقاید یک دلقک است و هم چه بخواهد چه نخواهد با این سبک محاوره نویسی اش وامدار پیام یزدانجو و البته براتیگان!!البته خوذش سعی دارد بگوید وام دار سلینجر و ناتور دشت است که این یک کذب محض است!اما فکر نکنید که اگر نویسنده ای وامدار نویسنده ی دیگر باشد معنی اش این است که تقلید کرده !نه!نویسنده ها مرجع تقلید و مقلد هم نیستند....اما تاثیر نامبردگان مشهود است.از طرفی من یاد موراکامی در آن داستان کاراگاهی اش میافتادم که کاراگاه به واسطه ی کاراگاه بودنش به جزییات و برند های تجاری خیلی علاقه نشان میداد...اما اینجا ما با یک کافه من طرفیم که با نام بردن بی جهت برندهای تجاری و اشاره به فیلم های کلاسیک یا حتی جدید انتلکت مآبانه فقط به فکر این است که بگوید من میدانم اینها را!یعنی کمپلکس صرف!

اما ما از این قلقلک او(اگر قلقلک بدانیم نام بردن از برند های تجاری و سعی در ایجاد حس همذات پنداری از این راه)خوشحال نمیشویم...کاری که قاعدتا میبایست بکنیم....ما فقط مشمئز میشویم.

و دل میسوزانیم برای ادبیاتمان ...همان که چوبک تویش ممنوع است.هدایت ممنوع است.حتی بعضی کارهای جلال آل احمد ش یا جمالزاده اش ممنوعند...همان که برایش و برای مخاطبش تصمیم میگیرند .برای ادبیاتمان.

*یک پیشنهاد ترانه ای:perfect day از lou reed این ترانه آرام شروع میشود شما را یاد روزهای عالی تان میاندازد و بعد میکوبدتان...چون آن روز ها دیگر رفته اند...سبکش بیشتر یکballad است.و در تنظیمش مثل بیشتر ballad ها از پیانو ،استرینگز،درامز خفه و زیر و ... استفاده شده....پیانو خیلی رو است و ترانه هم با آن شروع میشود هم متن ترانه و هم نت ها پا پا به پای هم بالا میآیند و از هم کم نمیآورند.منتها کاش موقع اوج گرفتن حجم صداها زیاد نمیشد.چون reed علنا کم میآورد و این ها!در این ترانه سکوت خیلی خوب رعایت شده...منظور همان نت سکوت است.من نمیدانم از کجا باید داونلودش کرد اما این کار را اگر راههایی برای خود دارید...حتما بکنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/31ساعت 15:21  توسط BobCat  | 

 

برای خیلی ها مثل من حمید هامون بهترین کاراکتر- شخصیت خلق شده توسط یک کارگردان در تاریخ سینمای ایران بود.

و به زحمت میتوان شخص دیگری جز خسرو شکیبایی را در نقش هامون تصور کرد.

با آن طنازی اش،حرکات هیستریک اش،آن مو  تکان دادن هایش،آن بازی با دستش،سوت زدنش،آن صدای گرم و شیرینش.

فکر میکنم یکی دیگر از بت هایم-آن هم یکی از بت های وطنی که تعدادشان خیلی کم است!-را از دست دادم.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/28ساعت 14:38  توسط BobCat  | 

*لویی آرمسترانگ واندرفل ورلدش را میخواند

تو میشنوی

فکر میکنی لویی آرمسترانگ یا خیلی خوش بین بوده یا فقط آمریکای جنایتخوار را دیده و نه ایران اسلامی!

 

*خاله ی ابوی میفرمایند که جد(آیا به پدر مادر بزرگ میگفتند جد؟) من یعنی پدرش،فئودالیست،کمونیست،فراماسونریست،ناسیونالیست بوده اند.

اگر خاله ی پدرم یک خالی بند بالذات نباشد....جد من یک نئو فاشیست هم بوده است،نئو فاشیستی که استالین را پناه داده!!!!و رضا خان دیده که این نئو فاشیست پر روست،بنابر این کارخانه هایش را گرفته و اسمش را گذاشته نساجی مازندران.

اگر چنین چیزهایی صحیح باشند احمدی نژاد باید به همه مان مدال بدهد!

*آن روزها دیگر به زندگی ما باز نمیگردند،خب ما هم دیگر به آن روز ها باز نمیگردیم.

این به آن در!

*دلم برای نوشتن در وبلاگ های قبلی ام تنگ شده...خودم و وقتم و خودت و وقتت را اینجا هدر میدهم.

*حواسم نبود .خسته بودم.خانم مادر هم نشسته بو د ناله کردم که:خیلی خسته ام!به فاک رفتم امروز!

همین جور بی هوا ها!

او هم در جواب گفت:خسته نباشی.گفتی کجا رفتی؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/20ساعت 16:35  توسط BobCat  | 

*علامه حلی قبول شدم و نرفتم،خب خریت بود.اما آنها چرا خریت کردند و اصرار نکردند که به مدرسه شان بروم؟

*فکر نکنم عمر مارتین اسکور سیزی قد بدهد تا فیلم زندگی نامه ی مرا بسازد باید دنبال استعداد های جدید باشم!

*خانم سا آمده کفر مرا در آورده به طوری که خونم فوران میکند و دیوانه میشوم و چشمانم با قضایا دورانی برخورد میکنند و کم مانده از ناراحتی غش کنم هی هم داد میزنم!یعنی اصلا دست خودم نیست!عصبانی ام عصبانی!

آرام و با طمانینه میگوید:خوب است که از این بحث ها میکنیم،یا پیش میاید.

گفتم:در دهات ما به اینها نمیگویند بحث میگویند دعوا!

*-عزیزم؟!جی نزن!برای سلامتی روح وتنت بده!

-عزیزم؟

-بله؟..عزیزم.

-تو روح و تنت!

*لابستر سوسک بزرگ و قرمزی است که جای خرچنگ جایش زده و میگویند طعم مرغ میدهد.

*پیشنهاد:یک قوری گل گاو زبان همراه آهنگ بچه های مدرسه ی والت درحال  خواندن شهروند امروز و روبه روی کولر در یک عصر تابستانی که از خوش شانسی برق نرفته.

*خانم سا میگوید تو دختر که میبینی هول میشوی...اگر آن روز هول نشده بودم الان اینها را نمیشنفتم.

آن روز که خودش را دیدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/09ساعت 20:11  توسط BobCat  | 

*امروز مچم درد میکند.یک امتحان اپن بوک داشتیم...که البته فرمالیته است.استاد هیچ کس را نمیاندازد.میآید به تو نگاه میکند و آن بالا روی برگه ات مینویسد ۸.۵ به یاد فدریکو فللینی که یعنی ۱۸.۵.یا امروز چون نیامد گمان کنم به اسم ها توجه کند و امیدوارم کسری را سخت بپسندد .امیدوارم یاد برادر فوت کرده ای بیافتد که اسمش کسری بوده.امیدوارم عاشق خسروپرویز بوده باشد و ایوان مدائن را تحسین کند.شاید ۲۰ شوم.شانس این بیست گرفتن در سال سوم خیلی کم است و برای من هم آرزویی شده است.من همیشه در رنج ۱۵ تا ۱۷ هستم سالیان سال است.و البته از این بابت خیلی هم به خودم میبالم که پی نمره و امور اخروی نیستم.تازه در هیچ کدام از جزوه ها جواب سوال ها  را نیافتم و از ذهن خلاقم کمک گرفتم...امتحانش بیشتر از اینکه اپن بوک باشد اپن مایند بود!

*خب.دست از این پنهان کاری برداشتم.همین که کسی نداند من کیم!و چه میخواهم!میدانید چرا؟خب آخر برای چه کسی اهمیت دارد!؟و مگر چقدر اهمیت دارد؟به همین دو مورد فکر کردم و این شد که میبینید.

*خانم سا یک عدد ام پ سه پلیر را در خود و مقنعه اش جا سازی کرد و برد سر امتحان و بی ترس و لرز نشست و امتحان داد و یک سوال تستی از تقلب شنیداری اش هم کاسب شد.

حالا اگر من بودم مگر مخت(بر عکسش کنید!)اش را داشتم؟من و چنین کاری؟خیر!!!دست من به خون و خین و گناه و مناه آلوده نمیشود از وقتی در کمیته ی انضباطی پرونده دارم!تازه! من نه مقنعه دارم نه موهایم شکل مقنعه است.و ترجیح میدهم اگر پای افتادن در کار است یک نامه بنویسم.آن ته مه ها!و قلب فسرده ی استاد را فسرده تر و رقیق تر کنم...جواب تر میدهد.

*همه چیز احمقانه جلو میرود...اینکه اینهمه درس بخوانیم بعد آنهمه دنبال کار بگردیم بعد آنهمه دنبال ازدواج و پولش باشیم بعد آنهمه از وجود بچه جلو گیری کنیم و آخر از دستمان در رود!و بعد آنهمه دنبال بزرگ کردن بچه باشیم تا اینهمه بهمان بگوید چرا مرا به وجود آوردی و من شاعر بشوم و بگویم :خدایت آفریده و او بگوید: این شست!برای تو!

من بگویم بی تربیت!بگوید این تربیت ارثیست و خفه خون بگیرم که چه گهی خوردم در این مملکت که چاره ای جز ازدواج نیست ماندم!و این توله که جلویم است با اینکه توله ی خود من است اما الحق که توله سگ است!

*خانم سا تق که به توق میخورد به من میگوید:این راه!آن جاده!میتوانی بروی!

او باید بگوید راه باز جاده دراز همچین برو که نادر رفت زوگ(بر عکس کنید!!!) از نوک(بر عکس کنیدالبته اگر عصبانی نمیشوید و شیوه ی خلاقانه ی مرا برای جلوگیری از یسته شدن بلاگ به سخره نمیگیرید!) قاطر رفت!

بعدش هم!انگار من آمده ام در خانه ی او زندگی میکنم!(بدم هم نمیامد ها!)که هی میگوید بزار برو!بزار برو!چقدر مسئولین ما کمتر انتقاد پذیرند این روز ها!

*اینقدی نژاد آمده میگوید مرا میخواستند بدزدند!!!!آن هم که؟اگر میگفت دار و دسته ی اصلاحطلبان باور میکردم اما میگفت آمریکایی ها!

آخر تو را بدزدند که چه بشود؟چه کارت میخواهند بکنند؟آخر چرا فکر میکنی انقدر مهمی؟الهی! دوست داری بدزدندت؟؟

*آقای وش میگوید:اگر ماه و خورشید را در دستان!چپ من و کلید یک جی جی خانه را در دستان راست من!بگزارید دست بر نمیدارم!!!حالا از چی؟خودش میداند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/06ساعت 20:15  توسط BobCat  | 

*من یک عضو هستم در محک.آنها فکر میکنند آدم پولداری هستم.آنها فکر میکنند من دغدغه ی دیگری ندارم جز کم کردن از هزینه های کودکان سر طانی.آنها فکر میکنند این که من در آنجا جذب اجناس مخالف شوم موضوعی معمولیست.آنها خیلی اشتباه میکنند.آنها ما را نمیشناسند.ما در دسته بندی های آنها جایی نداریم.ما گنگ نداریم.مافیا نداریم.ما آمده بودیم کمک کنیم.اما در ذوق من چیز هایی خورده است که باعث میشود نخواهم چند تا نو جوان جو گیر انسان دوست را که بوی ما تحت فیل میدهند(چون از آنجا افتاده اند)، تحمل کنم.

اصلا چرا عضوم؟

این که حس کنم دارم کمکی میکنم مرا خشنود میسازد؟

باور میکنید اگر بگویم اینطور نیست ؟خشنودی ای در کار نیست.

من به حبیب که کمک میکنم بیشتر لذت میبرم.گیرم هفته ای صد تا تک تومن یا شاید دویست تا تک تومن.

حبیب جلوی در دانشگاه فال میفروشد و لا اقل ۱۲ سالی از من کوچک تر است.از موبایل سر در می آورد و معدلش هم نزدیک به ۱۹ است.تاجیکی هم میباشد.دزد هم نیست.

محک یعنی موسسه حمایت از کودکان سر طانی.

و جایی که من در آن عضوم سازمان جوانان محک است.مقرر شده که ماهی ۲۰۰۰ تومن کمک کنم...اما فکر کنم تا الان بیست سی تومنی بدهکارشان باشم.

 

*سوال:چه چیزی باعث میشود من بیایم اینجا و برای تنها یک خواننده بنویسم؟

جواب:همان یک خواننده.

*خرخره ی بعضی ها چقدر جویدنی میتواند باشد...منتها حیف که یقه آخوندی میپوشند.

و خاصیت اینجور یقه بسته بودن و کیپ بودنش است.و من خب تا آنجا که یادم میاید هیچ گاه  پارچه نمیجویدم.

*اصلا انگار نه انگار که تب فوتبال است.خودم را میگویم.

پرت هستم.یک زمانی نبودم ها...اما الان به نحو خجالت آوری پرتم...آلمان پرتغال چند چند شد؟

*به تازگی دریافته ام که خیلی تحملم مبکنند ...از آن آدم هایی که تحملم میکنند فاصله گرفته ام زیاد...درست شدنی هم نیست.

*در رویای بابل ریچار براتیگان را از دست ندهید .نشر چشمه چاپش کرده و بگذار خیالت را راحت کنم...هیچ ربطی به صید قزل آلا ندارد.یک رمان کلاسیک است در هجو داستان های کاراگاهی با طنزی ظریف اما پر قدرت و ترجمه ای شاهکار و شاید در خور تیم ملی از پیام یزدانجو.

*پارانوید پارک را دیدم از گاس ون سنت.

ماجراهایی که برای اسکیت سوار های جهانخوار پیش میاید.مشتی نوجوان.

این طرف برادرم جزو مشتی نوجوان دیگر است که الکتریک میزنند و اسکیت میسوارند و دغدغه های نئو روشنفکری دارند.

به خودم گفتم چقدر همه چیز پوشالی است .زمان نو جوانی من همه میبایست فوتبال بلد میبودند.این بلد بودن فوتبال حتی منجر به محبوبیت بین جمع و حتی دختر های محل میشد.و یک پایگاه اجتماعی بود.زمانه خیلی عوض شده است .و زمانه ی عوض شده آدم های عوضی ای را به بار آورده است.نمونه اش من.

*-عزیزم؟

-بله عزیزم؟

-موهای پا تو نمیزنی؟

-چرا باید بزنم...اما فکر کردم که شاید بشه شلوار پوشید...پس موهای دستمو زدم!

-عزیزم تو ناسلامتی عروسی!اگه دومنت رو باد زد برد بالا چی؟

-باد کجا بود عزیزم!تو این گرما!

-عزیزم...فکر شب رو بکن که مهمونی تموم شه و بیایم خونه!فکر من رو بکن!

-عزیزم؟دفه ی اولت که نیس!

-خب از اون نظر آره...دفه ی اولم نیست !اما میخوام دفه ی اولم باشه که پاهاتو بی مو میبینم!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/01ساعت 9:53  توسط BobCat  |