|
البته اگه میخواین
|
*آقای پدر همراهم است میگوید چند وقت است بی تربیت شده ام،جواب میدهم و این ها.
میگویم تو به خانم مادر و آقای برادر هم همین ها را میگویی.میگوید :خوب آن ها هم بد تر از تو،بی تربیت شده اند.
*آقای پدر اصرار دارد دست انداز های ساخت و غیر ساخت دست بشر را توام با ملاطفت و غمزه بازی رد نمایم که امکان پذیر نیست.به دو دلیل:
۱.من اینجور آدمی نیستم!من اصلا و ابدا اهل ملاطفت نیستم من مانند جنگجوهای ساموا خشن و پرخاشخرم!
۲.ماتیز این جور ماشینی نیست،یعنی ممکن است شبیه جارو شارژر باشد،اما مثل جیپ صحرا میماند لا مصب!یک دنده کمک کم دارد!
*آقای پدر به من میگویند از اینجا برو،از آنجا برو!انگار من مطب را بلد نباشم!میگویم بلدم!میگوید این هم از طرز حرف زدنت!اصلا او چرا پا شده با من آمده؟واکینگ آن مای نرو!؟
*پارک میکنیم و تا دم مطب چند متری پیاده میرویم به این فکر میکنم یک اس ام اس برای خانم سا بزنم،فکر میکنم نیاز دارم با کسی حس نگرانی ام را در میان بگذارم.همراهم را در میآورم و در ذهنم میگویم موبایل و نه همراه!بعد آقای پدر میبیند گوشی را در آورده ام...میگوید بدم می آید اینقدر هر جا میرویم مثل این عمله ها گوشی ات را در می آوری!ندید بدید بازیا چیست دیگر؟
او اینجور آدمیست!گاهی اوقات به پسر اولش میگوید ندید بدید!یا عمله!
*آقای پدر به دم در مطب که میرسد میگوید توکل به خدا،میخواهم بگویم لاییک ها هم برای خود خدایی دارند.قابل توجه سا سا ایلیچ!
*بعد همانطور که دستش را از پله ها گرفته ام و میبرم بالا،میگوید این دکتره این مطب را تازه خریده و تا تمام پولش را از ما نگیرد ول کن نیست!میگویم بالاخره که باید عمل کنم...مگه نه؟میگوید دیدی بی تربیت شده ای!اصلا کی به تو گفته جواب مرا بدهی!من میگویم نمیدانستم به مونولوگ گفتن علاقه داری!کم مانده بود یک توسری بخورم.گفتم خوب فکر کردم با من داری صحبت میکنی!چون ما فقط دو نفریم!
قبول کنید استرس دارد .جراحی فک و لثه و کوفت و زهر مار.
*سوار آسانسور میشویم و میرویم بالا.تنها یک طبقه.
*داخل یک خانم بیمار و یک همراه بیمار که آن هم خانم است، هستند،موهای کوتاهی دارد خانم بیمار ،چون روسری ندارد.آقای پدر میرود جلوی کانال کولر و دستهایش را باز میکند انگار بخواهد پروانه نرمش کند بعد میگوید آخیش آخیش!
*کمی بعد مینشیند روی مبل،و آنجا از خودش صدای آدم های خسته را در می آورد تا منشی بگوید آقای فلانی آب میخواهید؟
آقای فلانی که آقای پدر من است میگوید:خیر!این بچه ماشین را دم قله دماوند پارک کرده!
این بچه به روی خودش نمیآورد!
*آقای پدر به من هی میگفت آخر چرا شب وقت گرفتی؟ آخر چرا شب وقت گرفتی؟من هم گفتم که منشی گفته آخر وقت بیایید که آخرین بیمار باشید!بعد هم گفتم ۷ عصر در تابستان عملا روز محسوب میشود!
در مطب آقای پدر سوال خود را از منشی هم پرسیدند که حق مطلب را ادا کرده باشند:خانم؟چرا هفت شب به این بچه وفت دادید!
منشی:خودش خواست!
من:اِاِاِاِاِ!شما گفتین هفت شب میگذارم من هم گفتم چه بهتر!
منشی ایستاده بود با لبخند و آقای پدر لبخندی پیروزمندانه میزد و میگفت:
بچه مرض داری ۷ شب وقت میگیری؟
من فکر میکنم مگر ۷ شب چش است؟(ضمیر نا خود آ هار!:هفت ِشب گوش است هار هار هار!)
*خانم سا زنگ میزند من در همین حال رفته ام کنار آقای پدر کز کرده ام!اما تا او زنگ میزند زرتی بیمار های قبلی میروند و ما باید برویم تو.
*دکتر دُس به من میگوید رییس بزگ!انگار من پیرِسگ توله ام!یا او سرخ پوست است!چند بار هم مرا مهندس خطاب کرد شاید چون من او را دکتر خطاب کردم!
*۵ یا ۶ آمپول قبل از شروع کار در لثه هایم فرو کرد،قبلا ها خیلی ها سر بی حس کردن گدا بازی به خرج میدادند از اینش خوشم آمد.
*بعد با آن درل(دریل؟)کوچک مخوف دندانم را ترشید هی به خودم میگفتم الان میرود لا لثه ات آش و لاش ات میکند!یا الان است که وسط زبانت سوراخ شود.
*با همان درل یا درلی دیگر اما لثه ام را شکافت من در همان لحظات ملکوتی بود که به خودم میگفتم یک بلاگ از توی این عملیت در می آید.
*بعد یک میله ای را اهرم کرد زیر دندان عقل،و هلش داد بیرون،بعد با یک چیز دیگر که شبیه گاز انبر بود فشار داد من قرچ فرچ و طعم خون را میشنیدم و میچشیدم هی هم پاهایم را تکان میدادم،اما چون دست های دکتر و دستیار که قبلا منشی بود توی حلقم بود نمیتوانستم فحش بدهم.به هر حال دندان عقل پایینی را با فرز!!برید بقیه اش را هم شکاند و قسمتی اش هنوز هم روی فکم باقی مانده،قسمتی خیلی کوچک.چون فکجوش بوده و جدا نمیشده.
*بعد نخ و سوزن آورد و با نخ سیاه دوخت آن تو را هی هم یک چیز بزرگ میکرد توی دهنم که شبیه قند شکن بود و من ترس تاین را داشتم که الان زبانم را ختنه میکند.
*نوبت دندان بالا بود پس آمپولی هم به لثه های بالا زد و ۵ دقیقه بعد انبر را برداشت و دندان بالا را بی جراحی خارج کرد.
*من مثل زن زائو که هی بخواهد بچه اش را ببیند میگفتم دندانم را بدهید ببینم!دندانم را بدهید!
که دکتر دُس گفت حالا میدهم ببری خانه تا صبح نگاهش کنی که یعنی خفه شو!
*بعد آقای برادر بی خود و بیجهت آمد تا ما را برساند خانه انگار که من کورتاژکرده باشم و نتوانم پشت فرمان بنشینم.آقای پدر هم هی چانه زد انگار جمعه بازار باشد!
*یکی از دوستهای دکتر هم در مطب بود!هی هم اظهار نظر میکرد.آقای پدر میگفت اصلا دکتر مگر شلوار جین میپوشد؟اصلا این یارو کی بود؟بعد فوری نتیجه گرفت:اینها میآیند اینجا با هم گراس میکشند!!!منشیه دلش میخواهد دکتر دُس بگیردش،دکتر دُس هم به روی خودش نمیاورد و اینها!و هی از این مسائل!
*بعد آقای برادر با رانندگی اش کمی سکته مان داد و رسیدیم و ام پ سه بازیگرش گم شد.(همانmp3 player)بعد هی من خم و راست شدم تا پیدایش کنم هی خودش خم و راست شد که افاقه نکرد.
*دکتر گفته بود چیز سرد بخورد.مثل بستنی و خانم مادر هم پوره ی سیب زمینی درست کرده بود !
*بعد خانم سا زنگ زد و بدش نمیامد که شری چیزی به پا کند در رابطه با راستای اینکه همه چیز خوب است و به هیجان احتیاج داریم،گفتم امشب را از من بیرون بکشد و کشید انصافا!
بعد هی دارو قره قره کردم و خون های سیاه بیرون آمدند.مسکن ام را خوردم و خوابیدم.
*خواب میدیدم با امیر قادری منتقد سینما دوستان گرمابه گلستانیم و تمام طول خواب از هم گله گذاری های رفاقتی میکردیم!بیشتر کابوس بود!
*عصر باید به کتابفروشی بروم.صبح پوره ی سرد اما خوشمزه باشیر خوردم.ناهار هم همان را خواهم خورد و فهمیدم که خانم سا در همان حالتهایی که داشتم کابوس امیر قادری را میدیدم من را دعا میکرده و خوشحال شدم و این ها.
*این شتری است که روی همه ی دندان های عقل میخوابد.
*دندان هایم را هم بهم دادند.با الکل شستمشان و در ریشهایشان گوشت لثه ام بود!!!که نزدیک بود عقم بگیرد اما نگرفت.
*ام پ سه بازیگر آقای برادر هم در کیفش بود!
*خدا واقعا وجود دارد اما معنی اش این نیست که تمام وقتش را گذاشته و حتی به قطع برق ایرانی ها فکر میکند،شاید خدا کفش از پیشرفت غرب بریده،و کارهای آن هار ا به جای گه کاری های ما بررسی میکند.
*مینای شهر خاموش که قطعا در سینما فلسطین نمایشش تداوم دارد را از دست ندهید،شاهکار نیست اما فیلمی است که حتی شاید به دوباره دیدنش بیارزد یعنی چیزی در حد معجزه در سینمای ایران.به غیر از تبلیغات گلرنگ و گلستانش که روی مخ است.
*پیشنهاد کتاب:اجاق سرد آنجلا،فرانک مک کورت،گلی امامی:این رمان را میخواندم و به اوج لذات گوناگون موجود در دنیا میرسیدم واقعا کیف میکردم و نمیخواستم تمام شود.داستان در ایرلند دهه ی بیست و سی روایت میشود.فقر،بی کاری و اختلافات مذهبی بیداد میکند و فرانکی مک کورت قهرمان کتاب به دنبال زندگی در پیش روست.از دستش ندهید.یک خسته نباشید باید به مترجم گفت چون روح کتاب را در من فرو کرده!
*خانم سا باور دارد که من کودکی ام را هدر داده ام ۲۰۰۰ تومان داده یک پازل شیر شاه برایم خریده و وادارم کرده تا درستش کنم،احساس میکنم دلم روروئک میخواهد.
*هی به این فکر میکنم که من مبانی هیچ چیز اینجا را دوست ندارم،هیچ چیزش را قبول ندارم،خب اگر مرا ببرند سربازی و بعد هم جنگ،امکا نش نیست که بروم پناهنده شوم به اسراییلی، آمریکایی یا یک دولت جنایتخوار دیگر که ما باهاش دشمنیم؟؟؟بهتر نیست بی خیال مرد شدن من یکی بشوند؟شاید ترجیح من این است که پسر بمانم.(گرچه از پسر بودن هم خیر ندیده ام،به نظرم بهتر میبود دختر به دنیا میآمدم،شنیده ام در آمدش و امکانتش و اضافه کاری اش هم خوب است هم پر برکت،هم سربازی نمیروی،هم یک هفته مال خودتی و میتوانی به خودت استراحت بدهی به این علت که طبیعتت جوری است که خون زیادی را تاب نمیاوری!)
*آقا کدام اعتقاد کدام التزام؟تو داری روزی ۲ ملیون بشکه نفت میفروشی، بشکه ای نگوییم ۱۵۰ دلار اما بگوییم ۱۳۰ دلار،آن وقت من التزام داشته باشم؟اگر آدمی ،تو به گرسنگی معده ی ما التزام داشته باش و به شادی هایی که نداریم و نکردیم.
*احساس میکنم به غیر از گردی عینک و دست چپ بودن در باز کردن در بطری و استفاده از پیچگوشتی و انجام بعضی اعمال غریزی طبیعی،کاملا آدم معمولی ای هستم.شاید خاص ترین عقیده ی من اصرار و پا فشاری روی اینکه توالت ایرانی بهتر از فرنگی است و کیفش نیز بیشتر است،باشد.
*من به سربازی میروم و بعد از بازگشت توی ترشیده را میگیرم،بچه دار میشویم و ان و گه و کیون بچه را میشوریم،بچه بزرگ میشود و دیگر از بدن تو شیر نمیخورد و باید برایش سرلاک ایرانی بگیریم،بعد که به خود میآییم میبینیم او را به مدرسه ی غیر انتفاعی فرستاده ایم،چند سال بعد دانشگاه آزاد اسلامی که لابد تا آن موقع خیلی هم اسلامی تر شده میرود تا در تو دوزی تانک یا آبیاری گیاهان دریایی یا شن پاشی کویر صاحب لیسانس شود و مجبور بشود برود سربازی یا بترشد و به ما بگوید پیش خود چه فکر میکردیم که به داروخانه سر نزدیم آنشب که نطفه اش را بستیم و کاندوم ابتیاع ننمودیم و همه ی اینها به درک چرا برق رفته و نمیآید.
من به تو که ترشیده بودی نگاه کردم و تو به چشمان من که بعد از سربازی مثل چشمان مردان مرده در جنگ تحمیلی بی نور و رمقند و به هم گفتیم شاید اگر زمان به عقب بر میگشت،من یک سرباز فراری میبودم و تو یک دختر فراری.
*سوسک کافکا مدتی به پیرمرد خنزر پنزری نگاه کرد بعد هم پیر مرد مدتی به سوسک نگاه کرد.این میتواند ایده ی تبلیغ پیف پاف باشد.
باید گردن سوسک یک پلاکارد موسوم به سوسک کافکا که از داستان مسخ بیرونش آوردیم، بیاندازیم.
گردن پیرمرد هم یک پلاکارد با متن:بر آمده از داستان صادق هدایت.
در ادامه ی تیزر پیرمرد یک پیف پاف از پشت پلاکاردش در آورده و میکوبد روی سر سوسک.سوسک غش میکند(البته در جلوی دوربین،چون ما حوصله ی جواب پس دادن به انجمن حمایت از حیوانات را نداریم،ما بیحوصله و کالیبر بالاییم)پیرمرد با همان لبهای شکری اش میخندد و چیزی هم نمیگوید چون نمیخواهد و ما هم او را مجبور نکرده ایم.
پیشنهاد فیلم:گلن گری گلن راس:یک اجرای تئاتری بی نقص با یک تیم عالی از بازیگرانی همچون:آل پاچینو،جک لمون،الک بالدوین، اد هریس، آلن آرکین و کوین اسپیسی.با کارگردانی جیمز فولی بر اساس نمایشنامه ی دیوید ممت.
یک برش کوتاه از روابط کاری و آدمها با یکدیگر چند بازی در جه یک.مطمئن باشید نبود هنر پیشه ی زن حوصله تان را سر نمیبرد.
داستان فیلم به پورسانت هایی که هر کارگزار در قبال فروش ملک به مشتری دریافت میکند بر میگردد و شامل حقه ها چرب زبانی ها و نا امیدی هایی است که افراد شاغل در این محدوده با آن روبه رو هستند.
*گمان میکنی که من دیوانه ام؟
خب من هم گمان میکنم شماها دیوانه اید.
بیچاره گمان.
اسب سیاه:سیگار خوبی نیست...از وقتی فیدل یک باقالی محسوب میشود،هیچ سیگار خوبی از هاوانا نکشیده ام...
اسب سفید:همچین میگویی انگار فیدل خودش مینشسته و برگهای تنباکو را آن لا فرو میکرده....
اسب سیاه:من در شیر خوردن تو دخالت کردم؟
اسب سفید:نه نکردی،چون به تو مربوط نیست.
اسب سیاه:پس تو هم پوزه ات را ببند....نظرت را نخواستم.
اسب سفید:من راجع به کیفیت شیرم با تو صحبت کردم؟؟اما تو راجع به کیفیت آن چیز که اسمش را گذاشتی سیگار صحبت کردی...و فقط در یک صورت جواب اظهار نظر داده نمیشود...اگر اظهار نظر کننده...دیوانه فرض شود،چون یک دیوانه میتواند بلند بلند با خودش حرف بزند و کک دم هیچ اسبی را نگزد...اما وقتی دیوانه نباشد نمیتواند بلند بلند حرف بزند و حتی بگوزد این کار اشکال دارد و برای دیوانگان مجاز است و اما ما تو را دیوانه فرض نمیکنیم....(رو به اسب نسکافه ای)ما او را دیوانه فرض میکنیم؟
اسب نسکافه ای :نه ما او را دیوانه فرض نمیکنیم.
اسب سیاه:لطف میکنید...پس چون شیر خوردن تو چشم مرا میازارد بگذار بگویم که تو داری شیر یک خویشاوند را میخوری و اینکار درست نیست...گوسفند یک خویشاوند نزدیک به اسب است،همین طور گاو.میخواهم بگویم اگر یک دو پا شیر یک چارپا را میخورد هیچ کس تعجب نمیکند ،نه در بین دو پا ها و نه در بین چهار پا ها،اما وقتی تو شیر یک چارپا را مینوشی...مثل این است که آدمها بروند شیر گوریل ها و یا شمپانزه ها را که مسلما از امثال ما دو پا ترند بدوشند...این اخلاقی است؟
اسب سفید:مسلما به سوالت جوابی نمیدهم.تو صحبتی کردی که جواب داشت و حرفهای من پیرامون آن بود....وگرنه عمل من یعنی شیر خوردن پس از دودیدن سیگار اتفاق افتاده و شیر سرطان زا نیست...سلامتی عامل اصلی زندگی است و برای سرطان زیان آور است ،این را که میدانی؟یا این را نمیفهمی؟
اسب سیاه:تو به رنگ پوست من توهین کردی!
اسب سفید:..!
اسب نسکافه ای:اوباما هم که زد زیر حرفش!بههه!!مردک لمپن!
اسب سیاه:اینجا دو نژاد پرست داریم!چه خوب! چه خوب!
اسب نسکافه ای:او دو رگه است درست مثل خود من،و من به هر دو رگه ای میتوانم بد و بی راه بگویم...به هر کدامشان که دلم خواست!
اسب سفید:به هر حال شیر برای استخوان ها مفید است و اسب ها استخوان دارند!
اسب سیاه:تو سبد غذایی اسب ها را نمیشناسی...شیر تا طفولیت در آن جا دارد!
اسب سفید: من طفلم!
اسب سیاه پا میشود میرود در تاریکی مینشیند تا دیده نشود.اسب نسکافه ای یک صفحه ی روسی میگذارد و سعی میکند به برق که قرار است تا یک ساعت دیگر ، برای دو ساعت برود فکر نکند...و اسب سفید مجله ای را که اسب نسکافه ای تا لحظاتی پیش مشغول خواندنش بود برداشت و خورد چون فکر میکرد حتی اگر مجله در سبد غذایی یک اسب،گرگ،طوطی،شنل قرمزی نقش نداشته باشد...اما شاید بعد از نوشیدن شیر ،خوردنش بچسبد.و اسب موجودی است فکور و نجیب.
*همیشه پای یک زن در میان است را دیدم وکمی سر خورده و البته ته خورده شدم...چون از پس این همه نام و اسم و رسم و ادعا این کمدی کم رمق بیرون زده بود که از حیث موفقیت در هدف خنداندن و کمیک به نظر رسیدن به پای فیلم متوسط رو به ضعیفی همچون ۱۰ رقمی هم نمیرسد....و از حیث ساختاری با آن برابری میکند.چه صحنه های گسسته ای،چه بحث های بیخودی،آقای تبریزی این چی بود الان؟؟؟
گلشیفته فراهانی گمان کنم تصمیم دارد از بعد از میم مثل مادر در همه ی فیلمها مشکی از آبغوره پر کند....یا جیغ و داد راه بیاندازد...چقدر دلنشین نیست او....و بقیه هم خوب نبودن مثلا:مدیری با آن صدایش روی اعصاب بود...مدیری حتی اگر بخواهد هم نمیتواند روی اعصاب باشد...کارگردان خیلی زحمت کشیده...از کلاه گیس حبیب رضایی چه بگویم...مشکل اینجاست که جوان بودن و مو داشتن در سینمای ایران لازم و ملزوم همند....اما کیانیان یک بار دیگر خواستنی بود.من بازی با بدنش را ندیده بودم...مثلا بازی با چشم یا حرکات بدن مثل دست ها ...او یک جواهر بود...در هر صحنه ای که حضور داشت...آن صحنه را از بازیگر مقابل میقاپید.
نه اینکه این فیلم بد باشد ها نه...منتها به نظرم آن چیزی که باید میبود نبود،به خاطر آن همه اسم موفق،با همه ی این تفاسیر...بهترین فیلم روی پرده به زعم من...همین فیلم است.
*خانم سا یک ریشه ی قزوینی دارد!!!چند بار از انگشتانش علیه من استفاده کرده است!قسم میخورم به کائنات!
*شاهپره آمد و روی گل نشست و چسید .گل پژمرد و شاهپره هم-نوک(برعکس کنید!)لقش-دفعه ی بعد مجبور شد روی زمین بنشیند!
نتیجه گیری اخلاقی:نچس عزیز من!
نتیجه گیری فلسفی:نکند قطع برق هم تقصیر خودمان است و مرض داریم که برق خودمان را قطع میکنیم؟
نتیجه گیری خوب:گل را دم توالت نکارید یا نگذارید یا از پیف پاف زیاد استفاده کنید و لای فرش ها نفتالین قرار داده تا شاهپره تبدیل به پره شود!