|
البته اگه میخواین
|
*دانشگاه تهران ،بارقه ی امید
افتضاح نیروها،(پی...ه) ی فقید!
دادستان کل،تلفن سیاه
لغو سخنرانی،بی رنگ و بی ریا.
پی نوشت:آن کلمه ک در پرانتز قرار دارد اسم یک دیکتاتور است در شیلی ک من میترسم اسمش را بنویسم.
*دوست داشتم فقط بداند که چقدر برای من خواستنی است.دوست داشتم بداند که میخواستم ستاره ی قطبی اش باشم،نه خرس قطبی.اما او نمیداند.او فقط میداند که من آدمی هستم عجیب.مثل بقیه خود خواه.من خود خواهم....درست....اما سبک خودم را دارم.من صاحب سبک خاصی از خود خواهیم.و مث سگ یا همان خرس قطبی تا ابد دوستدارت خوهم ماند .حتی اگر توی قبر باشم.یا در هند مشغول تماشای موشی.یا در خانه ام روی تختم،کتاب در دست.این را بفهم،نفهم.
*((ای بابا!دختران خود زنده بگور مکنید!آنها را بزرگ کنید .آنگاه که زن شدند یا حالا بنا به آب و هوا ۹ ساله شدند ،۴ تا ۴تا میبریمشان خانه ی بخت!!!))
برگرفته از سخنان یک نفر!در یک جایی!
*داستان ابراهیم و کارد ِ زلینگر
ابراهیم دست اسماعیل گرفته بود میگفت:((اسحاق!...خوبی؟ خسته نشدی ؟))
اسماعیل گفت:((نه بابا جان!خسته نیستم!اندکی تشنه ام!بعدش،چرا هی به من میگویی اسحاق؟!؟!؟))
ابراهیم:((نمیدانم خودمم !چه فرقی میکند فرزند،به زودی تو را آب دهم.))
جبرییل ظاهر شد،البته فقط بر ابراهیم،جبرییل اسماعیل را به تخم خودش هم حساب نکرد در واقع.
جبرییل:((سلام بر تو ای ابراهیم.))
ابراهیم:((درود بر تو ای بانو یا آقای جبرییل!))
جبرییل:((به من بگو خواجه!من جنس ندارم!))
ابراهیم:((بهتر!جنس ممکن است مرغوب باشد اما خرابی اش هم ممکن است!))
جبرییل:((من پیام دارم برایت....تو باید فرزند خود قربانی کنی،این را که میدانی؟))
ابراهیم اشکی در حلقه ی چشمانش یافت ،پلکی زد و چشم بر زمین دوخت و گفت:
(( نیک میدانم!))
اسماعیل:((بابا جان!با چه کسی سخن میگویی!؟؟؟))
ابراهیم:((اسحاق؟عزیزم!؟خفه شو!در کاری که دخلی به تو ندارد دخالت منما!))
اسماعیل:((چشم بابا جان!))
جبرییل:((خداوند فرمود:نیازی به قربانی کردن ِ فرزند نیست!گوسفند بکش به جاش))
ابراهیم:((جدی میگی؟؟حالا گوسفند از کجا بخرم؟))
جبرییل:((برو فرحزاد چه میدونم!برو ده ونک!))
ابراهیم رفت در مسیر اتوبان چمران شمال یک گوسفند فروشی پیدا کرد.اما پولش کفاف نداد.فروشنده هم او را گدا گشنه خواند و آبرویش جلوی اسماعیل حسابی رفت به اسماعیل گفت:
((پسرم!اسحاق!!!بیا برویم!!!این مردک ِ از خدا بی خبر گران میفروشد!))
مردک ِ از خدا بی خبر:((عمت گرون میرفوشه!!!))
اسماعیل:((چرا به من میگویی هی اسحاق!؟!؟!؟))
*
ابراهیم روی پله ی خانه نشسته و دارد فکر را میکند که جبرییل ظاهر میشود.
ابراهیم:((اوه خواجه جبرییل !شمایید؟؟))
جبرییل:((گوسفند را کشتی؟))
ابراهیم:((پول نداشتم!!!گوسفند گران است نمیشود با مرغی چیزی سر و ته اش را هم بیاوریم؟؟))
جبرییل:((نه خیر!!!مگه مسخره بازیست!؟!!؟اصلا بده اون کاردو تا بهت بگم!))
ابراهیم کارد را از پر ِ شالش در آورد و داد به آغا جبرییل خان ِ ملکوتی!
جبرییل کارد را بر انداز کرد و گفت:((چه کارد خوش ساختی!))
ابراهیم:((کاردش زلینگره!!!آلمانیه!مال آقام بوده!))
پایان
پی نوشت:نویسنده ی این داستان به دلیل علاقه مند بودن به پایان های باز و غیر کلیشه ای مبادرت به انتخاب چنین پایانی نموده است.اما شما میتوانید انتخاب های خود را از میان گزینه های زیر داشته باشید:
۱.جبرییل کارد را میزند تو شکم ابراهیم اما خداوند معجزه میکند و ابراهیم نمیمیرد.
۲.جبرییل کارد را میدهد به اسماعیل،و اسماعیل میزند با کارد تو شکم ِ پدرش و در حالی که بالای سرش ایستاده میگوید حالا میخوام یک بار دیگه به من بگی اسحاق!فقط یک بار!!!و خداوند هم معجزه نمیکند!
۳.جبرییل کارد را میگیرد به جایش پول میدهد به ابراهیم،ابراهیم میرود گوسفند میخرد اما گوسفند در راه میمیرد...چون گوسفند مریضی بوده.
۴.کارد در ازای پول.با آن پول ابراهیم یک گوسفند ِ دبش میخرد اما در خانه اسماعیل با گوسفند اخت میگیرد و او را نمیکشند.شبانگاه جبرییل میآید و با آن کارد زلینگر خودش ترتیب گوسفند را میدهد.اسماعیل نارا حتی اعصاب میگیرد که تا آخر عمر گریبانش را رها نمیکند و ابراهیم از سمت پیامبری استعفا میدهد .