|
البته اگه میخواین
|
سوال ِ من:جدا شکوهمند ترین اتفاق ِ قرن ِ پیش انقلاب ِ ما بود؟
*ببخشید میشود به گزارش زیر که از تیلیویزیون پخش شده قبلا توجه نمایید؟
گزارشگر خانمی است میانسال با میکروفون در دست ملبس به چادر ِ مشکی.سراغ ِ دختر بچه ای که مترسک در دست دارد میرود،دختر بچه ۱۲ ساله است.خب،یعنی ۳ سالی هست که بالغ شده!من از غریز ه ی طنزم میگذرم و گزارشی را که از تی وی دیدم را سعی میکنم بی کم و کاست اینجا بیاورم
-عزیزم،این مترسک چیست؟
-این مترسک نمادی است از آمریکا،از دولت ِ آمریکا و جرج بوش...که هیچ غلطی نتوانست بکند و رییس جمهور ِ جدید هم هیچ کاری نمیتواند بکند.
-شما از انقلاب چی میدانی؟
-من از پدر و مادرم شنیده ام که شاه و افرادش مردم رو اذیت میکردن و مردم اون ها رو از مملکت بیرون کردند و...
گزارشگر به سراغ مدیر میرود،مدیر مدرسه.مدیر منتظر ِ سوال نمیماند
-این بچه ها برای امروز لحظه شماری میکردند،و دل توی دلشان نبود...خوشحالم که امروز بسیار پر شکوه است.مابه استکبار نشان دادیم که هستیم.ما از قبل برای ِ آوردن ِ این بچه ها به میدان ِ آزادی برنامه داشتیم!
*ترسم وقتی بیشتر میشود که صدای ِ قریاد ِ مردم را در بیست و یکم بهمن میشنوم،الله اکبرشان.مثل اینکه باید جمع کنیم برویم.جدا اینجا جای ما نیست.منظور از ما هم من است!یا صبح ِ فردا...پرچم کشورم را میبینم که از پنجره ی ماشین ها بیرون زده.همانا کافر از دیدن ِ رخ ِ مومنین بر خود لرزید و در شلوارش ریده.یحتمل همین است.
*کشتی گیر فیلم بدی بود.خشونت ِ بی جا و بیماری داشت.صحنه هایی که ماریزا تومی بازی میکرد لزومی به وجودشان نبود.و دارن آرونووسکی باید برود چند کیلو کشک ِ خشک از اصفهان تهیه کند و حسابی بسابد چون این فیلم حتی از چشمه مزخرف تر بود.به نظر می آید چشمه ی او در مرثیه ای بر یک رویا خشک شده،او کشتی گیر ِ خوبی برای ذهن ِ کسی که زیاد فیلم دیده باشد نیست.کشتی ِ بین ِ فیلمساز و تماشاگر....به سود ِ تماشا گر است.گور ِ پدر تمام آن احساسات ِ امریکایی،سوژه ی نخ نما شده ی بازگشت قهرمان،رابطه ی تخریب شده ی پدر و فرزندی،تنهایی های یک مرد و همه ی اینها....یک کبریت بگیر زیرش تنها صحنه ی تماشایی فیلم همان توهینی است که میگویند به پرچم ِ ما شده.البته به پرچم ِ ما که نه.ما خیلی وقت است پرچم نداریم...منظورم پرچم ِ جمهوری ایرانی ِ اسلام است.
لابد به نظر ِ تو من خیلی الاغم ...یا خیلی میخواهم روشنفکر باشم ....یا کلا آدم ِ نفهمی هستم....یا بی احساسم...متاسفانه حق با توست!
*یه فرصتی دس داد.با من دس داد این فرصت.با دست ِ راستم اگه بخوام دقیق باشم.که برم جشنواره ِ فیلم فجر.در آستانه ی سی امین سال ِ شکوهمند ترین واقعه ی قرن ِ بیستم.برم توی این جشنواره و دو تا فیلم ببینم.دو تا فیلم دیدم.کلا من اگه پا بده میرم جشنواره ی فیلم فجر.ینی خیلی در گیر و بند ِ اینکه برم توی صف واستم و دهنم سرویس شه نیستم.نمیدونم این خوبه یا بد.این چیزیه که هس.من اینجور آدمیم.
یادمه کیل بیل رو قبل از اینکه دی وی دوی مث ِ نقل و نبات تو خیابون ریخته باشه یا مث ِ هرویین بتونی راحت تر از شکر،گیرش بیاری،توی دهه ی فجر ِ شکوهمند توی ِ جشنواره دیدم.و به راستی کف کرده بودم.روی صندلی.با اون پرده ی بزرگ.سینما عصر ِ جدید.میدونین اون موقع نه سینما آزادی وجود داشت نه اریکه،نه من رانندگی میکردم تا برم فرهنگ و مثلا فیلم ببینم.عصر ِ جدید یه جورایی ته اش بود.این تجربه ِ خوشایندی بود.بعد مارمولکم همون سال دیدم.تو همون سینما.کف ِ زمین نشستم و دیدم.دیدن ِ مارمولکم برام خیلی عجیب بود.دیدن ِ یه آخوند ِ شامورتی!حالا بگیم یه شامورتی که خودشو جای یه آخوند جا زده.
گذشت و گذشت تا تو جشنواره ِ پارسال فرصت با ما دس داد باز.به همین سادگی رو دیدیم.بدک نبود.یه عده از این عشق ِ سینما ها میگفتن مزخرف بوده.اما واقعا بدک نبود.بعد دو تا فیلم ِ مزخرف دیگه هم دیدم که از فرط ِ مزخرف بودن مث ِ کمدی میموندن.در حالی که حرفای ِ خیلی جدی ای داشتن.یکیش بود شب ِ حورا.یکی دیگه اش احضار شدگان.من نمیدونم ما چرا تو سالن موندیم و این فیلمارو تماشا کردیم.واقعا نمیدونم.خودمونو در اون لحظات غیر ِ قابل ِ درک میدونم.
امسال هم صدا ها و زاد بوم رو دیدم.با یه کرور بازیگر ِ درجه یک تو جفتشون.
صداها انصافا فیلم ِ بدی نیس.خسته نمیشی.یه نو آوری هایی کردن.اینه که لا اقل به سازنده هاش فحش ِ خوار مادر نمیدی.اما دلیل نمیشه که اینجا ننویسم یه فیلم ِ متوسط بود.داستانش هم از همون اول لو میرفت که چی بوده.اینه که آدم فک میکنه یا سازنده ها شعور ِ مخاطب رو دست ِ کم گرفتن یا اینکه خودشون شعور نداشتن و یا ما ممنتو رو ندیدیم یا فکر میکردن نمیشه یه پیچش ِ داستانی یا یک قطعه ی گمشده ی پازل مانند توی این فیلم گذاشت تا همه چی آخر ِ فیلم معلوم شه .اینه که این فیلم فرصت ِ شاهکار بودنو اینجوری از خوش میگیره.دوئل ِ بازیگری ای که بین ِ کیانیان و پسیانی برگزار میشه از نکات ِ خوب ِ فیلمه.که به زعم ِ بنده پسیانی کیانیان ِ قدر رو ناک اوت میکنه.
این از این.
زادبوم!اوووووف.این یه ماراتن بود.میدونین من عادت دارم زود بخوابم اما اگه پای ِ فیلم ِ خوبی در میون باشه خودمو کنترل میکنم ولی خب این فیلم بود که مث ِ دیاز پام عمل میکرد.هیچ سر در نمیارم.واقعا این چی بود آقای داوودی؟این قرار بود چی باشه؟یکی به من بگه حضار چرا فرت و فرت وسط ِ فیلم دست میزدن؟ینی اونا تا به حال فیلمی که ارزش ِ دست زدن و تشویق کردن باشه رو ندیدن؟ینی باورم بشه که این همه بازیگر جذب ِ ایده ی برگشت ِ لاک پشت ها به زادبومشون،شدن؟ این پولا از کجا میاد؟فیلم برداری تو آلمان،کلاس ِ آلمانی برای رادان،فیلم برداری تو دوبی،مهدی سلوکی؟هان؟
چرا آهنگرانی فکر میکنه میتونه نقش ِ یاغی هارو بازی کنه؟هان؟آهنگرانی تو صدا ها هم به حد ِ کافی بد بود.چرا بازیگرای ِ ما نمیتونن به پول بگن نه؟من نمیفهمم چه چیز ِ لاک پشتا اینقدر واسه داوودی جذاب بوده.بهترین جاهای ِ فیلم جاهایی بودن که انتظامی یا مسعود رایگان بازی داشتن،اصن سوژه های مربوط به زندگی ِ این دو تا شخصیت- کاراکتر میتونه دستمایه ی یه فیلم ِ بلند ِ مستقل باشه.اما آقای داوودی گمونم گیشه ای که از رادان ،آهنگرانی و سلوکی به دست میاد رو ترجیح دادن.تیموریان هم که خودش رو حروم کرده علنا.
نمیدونم.اگه خوش شانس باشم شاید روز ِ آخر ِ جشنواره درباره ِ الی رو بتونم ببینم.
*از این موضوع که فیلم ِ اصغر ِ فرهادی تو برلین و تو جشنواره ِ کوفتی ِ خودمون مطرح شده......واقعا ناراحتم.از فردا یه سری منتقد میان و مجیز ِ فرهادی رو میگن.یه سری عشق ِ سینما هم میشن نوچه اش.
آقای ِ فرهادی ما شما را دوست داریم.داستان ِ یک شهرتان،روزگار ِ جوانی تان،من یک مستاجرمتان،آن سریال های آبدوخیاری مارمضانی تان،رقص قشنگتان در غبار را،آن شهرِ زشتی که زیبا بود را،چهار شنبه سوریتان را،دایره ی زنگی تان،پستی ِ ارتفاعتان را،پسر ِ نوحتان را،آقای فرهادی ای کاش بعد از این موفقیت،که همانا ان کف کردن ِ تماشا گر ِ داخلی و خارجی است.خودتان بمانید.خودتان باشید.
من هم برایتان دعا میکنم.همه ی ما برایتان دعا میکنیم که تبدیل به بیضایی یا کیمیایی نشوید.
در لاک ِ لاک پشت هیچ چیز جز خودش نیست.آره.
*خیلی جشنواره ای شد نه؟
پس بگزارید یک چیزی تعریف کنم...
تعریف ِ من از آن یک چیز:
یک چیز.
زندگی رسم های غریب ِ بسیار دارد،آن که میخواهد برود را نگه میدارد و آن که نه را میبرد.داستان از آنجا شروع شد.از یک جایی به نام محل ِ کار.آقای وودی نشسته بود،شب ِ بدی را گذرانده بود،پر از کابوس،خواب ِ خوبی هم نکرده بود،تشویش داشت موهایش چرب و ژولیده بودند.تلفن زنگ خورد.
اتفاق ِ شب ِ پیش مربوط میشود به یک داستان راجع به عشق و خیانت.من چیزی ازش سر در نمیارم.
خانوم ِ کت بعد از خانوم ِ واینونا سر ِ راه وودی خان آمده بود،حالا همدست ِ واینونا بود.بله،قبول دارم ترکیبی است نا همگون.این دو نفر بر سر ِوودی من چه آوردند؟آنها دو نفری به این نتیجه رسیدند که وودی یک دروغگوی ِ کثیف است و دنیا بی او محل ِ زیباتری است این بود که او را کثافت و دروغگو خواندند.
اما وودی از کت ناراضی نبود .او اصلا مهم نبود،او از واینونا دل چرکین شده بود،واینونا چیزی در مایه های عشق بود،که من چیزی از آن نمیدانم...نمیخواهم هم که بدانم.واینونا عشق بود.وودی فکر میکرد که هیچ کس دیگری را مانند او نمیتواند پیدا کند.و واینونا نیز همین فکر را میکرد.این بود که کثافت گفتن های واینونا،ُوودی را تبدیل به وو! میکرد!او چند بار جلوی دیدگان ِ من نابود شد.نمیدانست چرا دختر ها به هم که میرسند تاریخ را تغییر میدهند.
وقتی عر عر میکرد من آنجا بودم.بله او عر عر میکرد.ناله های او شباهت به گریه نداشت .تنها شباهت ِ حرکات ِ او به گریه ریختن مقادیر متنابهی آب و نمک از چشم بود که شما اصطلاحا به آن اشک میگویید.
او رفت و جلوی بخاری نشست و باز اشک ریخت چند مشتری با دیدن ِ حال ِ او از خرید منصرف شدند و چند نفری که به خود جرات دادند بپرسند چه شده چون پاسخی نگرفتند از شنیدن ِ پاسخ ِ خود منصرف شدند.من کاری از دستم بر نمی آمد.اینگونه مواقع فقط نظاره گرم.
او صبح از آقای واو که به نوعی رییسش محسوب میشود پیشنهاد ِ کار های بیشتر و احتمالا پر در آمد تر هم گرفته بود.آقای واو سرخی ِ چشم وودی را بی دلیل نمیافت،میدانست او چیزیش است و بدش هم نمیآمد که کمک کند.
وودی پودر شده بودوودی مصداق عینی ِ انسانی خورد و له و لورده بود.به او خائن،دروغگو،کثیف،جا کش،و چیز های دیگر اطلاق شده بود.اما من او را از نزدیک میشناسم.او ممکن است کمی دروغگو باشد اما نه آنقدر که به او دروغگو بگویند این بود که باخودش فکر های ِ بکر کرد.
وقتی واینونا دوست داشت او آزار ببیند تا حالی به سپیدی ِ برف داشته باشد او افکار ِ بکر ِ خود را داشت.چند بار هم فکر هایش را اجرا کرده بود.من هم مانع نشده بودم.من اصولا مانع نمیشوم،گرچه تشویق هم نمیکنم.
او به آن طرف ِ خیابان رفت دو ورق قرص ِ آلومینیوم ام جی برای پدرش خرید.و تا خانه پشت فیلتر ِ اشک ِ چشم راند.وقتی به خانه رسید.غذایش را کشید و در حالی که غذایش به دلیل اشک بی جهت شور بود از نمک استفاده نکرد.دیروز،تمام اتاقش را جمع و جور کرده بود و انتظار ِ مهمان داشت،دیروز تازه فهمیده بود واینونا است که میتواند بختش را از سیاهی نجات دهد.دیروز میخندید و دل خوش بود حتی چند کلمه ای با واینونا پای تلفن حرف زد،من آنجا بودم.
در داروخانه از متصدی که مردی بود کم و بیش سبزه و میانسال پرسید یک ورق هم قرص ِ اعصاب ِ ضعیف میخواهم،مرد گفته بود بدون نسخه؟او گفته بود بله،پس مرد هم گفته بود بدون نسخه هیچ چیز نمیفروشد.دروغ میگفت،قیافه ی وودی مانند کسانی بود که میخواستند قرص های اعصاب ِ زیادی بخورند.مگر او همین الان دو ورق آلومبنبوم ام جی به وودی نفروخته بود؟
او رفت داخل ِ تختش،فکر کرد هم واینونا راحت میشود هم خودش.از واینونا خجالت میکشید،آیا دانستنی ای در زندگی او بوده که واینونا نداند؟واینونا به اندازه ی من از زندگی ِ او میداند.درست به اندازه ی من.
او مذهبی نبود.اما به خدا گفت،کمکم کن تا درست فکر کنم،من نمیدانم خدا خودش را قاطی ِ این مسایل میکند یا نه،اما میدانم که او خودش را قاطی ِ خیلی مسایل نمیکند.این را خیلی خوب میدانم،من او را از نزدیک میشناسم.خدا را میگویم.
یک دفعه برخواست،عزمش جزم بود فکر کرد چه چیزی بهتر از اگزاسپام؟
5 تا دانه خورد.آمد و خوابید من مغموم نگاهش میکردم،مغموم یعنی غم دار.من برایش غصه میخوردم،دوست نداشتم ناراحتی اش را ببینم،غرق ِ افکارم بودم که باز پرید رفت 5 تای باقی مانده در ورق ِ قرص را هم باز کرد و انداخت توی دهنش بعد هم از شیر ِ ظرف شویی و با دست آب نوشید.دید یک ورق ِ نصفه نیمه ی اگزاسپام هم هست،که داخلش سه تا دانه قرص باقی مانده آن ها را هم بدون ِ آب قورت داد.
به این فکر کرد که بیشتر بخورد اما آنقدر گیج و ویج بود که فکر کرد ممکن است بخورد زمین و اصلا به تختش نرسد تا آنی شود که میخواهد بنابر این با توجه به میزان ِ گیجی اش گمان کرد بس است.
خب ،اشتباه میکرد انتخاب اگزاسپام ،اشتباه بود.هرچند فرص دیگری در آن خانه جز آدولت کلد نمیشد پیدا کرد.او پیریز ِ تلفن را کشید که پدرش ناگهان بیدار نشود و مزاحم ِ مرگ ِ پیش ساخته ی او شود بعد با موبایلش زنگ زد به واینونا و از او التماس کرد که خداحافظی کند،واینونا خداحافظی نکرد اما چون اشک از یک سو و خواب از سوی ِ دبگر چشمان ِ قهرمان ِ ما را که زمانی هم قهرمان ِ واینونا بود،میآزرد او خودش تندی خداحافظی کرد و بعد تصمیم کگرفت بمیرد ...
میدانید مردن چه شکلی است؟مزه ی خواب ِ بعد از ظهر میدهد...و بسیار دل پذیر است و نه از تونل مونل خبری است نه از نور ِ کور کننده نه صداهای عجیب و غریب،مردن بیش از حد ساده است.اصلا به فرایند مردن از فرط سادگی نمیشود گفت مردن.
اما واینونا ترسیده بود،آهنگ ِ صدا یا نوع کلمات جوری نبود که بشود باز هم،بله باز هم او را دروغ گو خطاب کرد...بنا براین کاری که او کرد این بود که زنگ بزند به برادر ِ وودی....بلکه او کاری کند.
برادر که اسمش وودوارد بود ، ترسید و به سرعت خود را رساند دید پدرش یک سو خوابیده و وودی که امکان ندارد بعد از ظهر بخوابد سوی ِ دیگر....رفت سمتش و پرسید چند قرص خورده و بیدارش کردو باز پرسید باز پرسید و پدر آمد و همه گی مثل گروه کر پرسیدند.البته همگه که نه،دو نفری.
وقتی پاسخ شنیدند او را بردند.
آن سیزده عدد اگزاسپام هنوز به معده نرسیده بود.بنابر این با دو تا آمپول و مخلوط ِ ذغال و آب همه چی حل میشد.آقای حیم هم آمده بود ،واینونا او را از خبر ِ مرگ بی نصیب نکرده بود.آقای پدر به آقای حیم میگفت:مشکل ِ عشقی است؟کسی جای دیگر دارد جان میدهد؟
او شوخ بود.
وودی خوابیده بود.واقعا تفاوتی با یک مرده نداشت،در این دنیا نبود.و البته فراموش نکنیم که قصد هم نداشت باشد!
وود وارد تمام ِ قرار های خودش را کنسل کرده بود.کاری که به ندرت میکند.
آقای حیم تمام دلچرکینی اش را کنار گذاشته بود،باورش نمیشد وودی این کار را کرده باشد،اول فکر کرده این ادا بازی است.اما بعد که او را بیهوش دید...نظرش عوض شد.یاد خنده هایی که با او کرده بودند افتاد،ان تکه گوشت ِ هفتاد و دو کیلویی دوست ِ او بود.
آقای پدر فکر میکردپسرش بزرگ و خطر ناک است و مدام بهوود وارد میگفت الان است که سکته کنم.
اما او چیزیش نبود،این را من میدانم،من آنجا بودم.همه چیز را میدانم از ابتدای ِ زندگی او را میشناسم.خانواده اش را هم،همان وقت که دکتر گفت چیزی نیست درد ِ قلبش خوب شد،آوود وارد و همین وودی که در حال ِ مرگ بود عاشق ِ او هستند.
خانم مادر نبود،اما در همان جای ِ دوری که بود هم شنید که پسرش دست و پا میزند،این طور بود که خبر دار شد.او قبلا هم این تجربه را وقتی وودی یک تصادف ِ مرگبار داشت از سر گذرانده بود.بله دارم درباره ی الهام حرف میزنم.زبانی که روزی همه گیر میشود.
خانم ِ مادر فوری یک خودرو گرفت تا به تهران برگردد.و خشتک ِ همه را سرشان بکشد.زن ها اینجوریند.
اگر پدر ها قلب درد میگیرند مادر ها قلبشان قوی تر و شجاع تر میشود.
در نهایت وودی نمرد.فکر میکرد مرده،اما پا شد و نشست و گفت حالم خوب است،آمپول ها کاری کردند که اگزاسپام به معده نرسد.یا اگر رسیده مسموم نکند.نمیدانم من همه چیز را میدانم جز مسایل ِ پزشکی.
یک چیز دیگر که میدانم را با شما قسمت کنم:وودی،کلک ِ خودش را خواهد کند.
دیر یا زود.
ps:نویسنده ی این سطور یک فرشته ی نگهبان است که در دفتر ریاست مقام معظم خدا کار میکند و انتهای نوشته اش آمده که این داستان را در اوقات بیکاری اش برای خودش و سرگرمی نوشته و اتفاقات آدم ها و موضوع داستان همگی خیالی هستند...من بابت رایت این داستان به فرشته پرداخت نقدی داشتم.چون من این داستان را دوست دارم.
چرا هيچ وقت به مهد کودک نفرستادمت؟
*(...)
مرد ِ جوان چند توماني کمک کرد و حبيب گفت که مادرش سرطان ِ خون دارد،به بهزيستی هم رفته اند و افاقه نکرده.گفت تازگي ها سکته ي قلبي هم کرده.در ايران اجازه ي درس خواندن ندارد.بايد به قندهار برگردند.قندهار مرکز ِ جنگ ِ با طالبان است.آن جا خانه ی پدر بزرگش است.و بالاخره پول ِ خانه نمیدهند آنجا.مرد ِ جوان چون نفهم بود گفت کابل بهتر نیست؟حبیب گفت قندهار خانه ی پدری شان است.و پول ِ اجاره نمیدهند.پدر ِ حبیب سرباز ِ احمد شاه مسعود بوده و خیلی با طالبان جنگیده .و الان هم اگر برگردند خیال دارد برود و با طالبان جنگ کند.مرد ِ جوان فکر میکرد که پس تکلیف ِ زن ِ سرطانی چه میشود.حبیب ۱۲ سالش بود و در مدرسه نمره ی زیر ِ ۱۸ نداشت.البته تا زمانی که او را به مدرسه راه میدادند.افغانی ها در ایران حق ِ تحصیل ندارند.مرد ِ جوان ۲۴ ساله بود.حبیب هم نصف او سن داشت.مرد ِ جوان ۳۰ عدد دندان داشت.دو عددش را در جراحی ِ فک کشیده بود.دو تا دندان ِ عقل ِ سمت ِ چپش را .حبیب هم ۲۰ تا دندان داشت خیلی هایش خراب شده بود و ریخته بود و خیلی هایش هم خراب نشده بود و ریخته بود مثلا شکسته بود.حبیب آن روز،تا آخر ِ روز ۲۳ هزار تومان کاسب شد.در کیف ِ پول ِ مرد ِ جوان ۵۴۰۰ تومان پول بود.مرد ِ جوان یک روز یک سری لباس ِ کهنه از منزلشان برای حبیب آورده بود که سایز همه شان به پدر ِ حبیب خورده بود.حبیب پوست ِ تیره ای دارد.موهای مشکی براقی هم دارد.همیشه حال ِ دوست ِ مرد ِ جوان را از مرد ِ جوان میپرسد. و همیشه هم حال ِ مرد ِ جوان را از دوست ِ مرد ِ جوان میپرسد.حبیب نمیداند که این دو دوست دیگر با هم نیستند.و این دو دوست هم نیازی نمیبینند که به او توضیح دهند.حبیب از صبح تا عصر دم ِ در ِ دانشگاه ِ آزاد ِ اسلامی،واحد ِ علوم و تحقیقات می ایستد و یک بار دنبال ِ دوست ِ مرد ِ جوان دویده بود تا کیف ِ پر از پول ِ او که افتاده بود را به او پس دهد.مرد ِ جوان فکر میکرد ،با خود، که هیچ ایرانی ای فکر نمیکند که از این همه افغانی که در ایران هستند،شاید مادری با ۵ فرزند باشد که سرطان ِ خون دارد ،و سرطان درد دارد.و یازده ملیون کمِ کم هزینه ی درمان ِ چنین مادری میشود.
مرد ِ جوان خنگ است.
مرد ِ جوان هیجی نمیفهمد او در تمام این مدت ها یاد ِ دوستش که از دست داده اش بود.او همدردی نمیداند و به درد ِ خود فکر میکند.میداند مرهم ِ درد چیست اما مرهم نمیخواهد.
حبیب،از طالبان میترسد.او دو رگه ی تاجیک-افغان است.نمیخواهد به آن حا برگردند،حس ِ خوبی ندارد.
اولین بار مرد ِ جوان حبیب را ۴ سال ِ پیش دیده بود.او قدش کوتاه تر و پوستش روشن تر و دندان هایش سالم تر بود.حبیب را میگویم.
اما پشت ِ ذهنم خانه کرده ای
و من را بعد از گذاشتن در کیسه ی سیاه
راس ساعت ِ نه ِ شب
از شوتینگ زباله
شوت کردی دم ِ در
تا گربه ها پاره پوره ام کنند
لیاقت ِ من همین بود.
گربه ها آمدند و مشتی کاغذ نپسندیدند
این است که یک موتور ِ سه چرخ،صبح فردا
من را حمل خواهدکرد
مقوا خواهم شد.
*تمام ِ قضیه همین است،چیزی را از دست بدهی و چیز ِ دیگری را به دست بیاوری،اگر فقط به دست بیاوری،یا فقط از دست بدهی،قانون ِ طبیعت را نقض کردی.
و من ناقض ِ قانون طبیعتم،قانون ِ طبیعت هیچ گهی نمیتواند بخورد و میتواند برود با چیز بازی کند،یا اصن بیاید با چیز بازی کند اصن برای من فرقی ندارد و دوست دارم اصلا را اصن بنویسم و این برای شما نه تنها نباید فرقی داشته باشد بلکه نباید ربطی هم داشته باشد!
*رستم،خسته از نبرد ِ با دیب ِ سپید، نشسته بود لب چشمه،شده بود بسیار تشنه.
رخش را دید.گفت:چه اسبی!چه سری چه دمی عجب پایی!
سپس رخش حجابش را درست کرد وپلیسی را که به دلیل طرح ِ انضباط ِ اجتماعی داشت نوامیس ِ مردم را دید میزد صدا زد.و پلیس بی توجه به اینکه رستم کیست و چیست و چگونه دهن ِ دیب ِ سپید را سرویس کرده است چنان کتکی به او زد که رخش از کرده اش پشیمان شد و بغض پیشه کرد.
رستم را بردند.آخر ِ شاهنامه واقعا خوش شد!چون رستم در زندان ایدز گرفت والبته مسئولین ِ زندان تاکید داشتند که او وقتی بدانجا آورده شد مبتلا بوده!بعد از ایدز رستم مرد،در همان دوران ِ حبس.زندانیان ِ همبند همگی از رفتار ِ او تمجید میکردندو میگویند او بسیار آقا بود ،البته اوایل ِ کار،این اواخر زندانیان او را خانم صدا میزدند!میگویند رست آخر ِ مرام بوده غذا و موادش را با همه تقسیم میکرده است و حتی چیزهای دیگرش را هم با بقیه تقسیم میکرده است.و همیشه قبل از تزریق دست ِ خود را میشسته.و قبل از اینکه خانم شود،خیلی مرد بوده.
رستم که مرد،رونق از سلول رفت.من نمیدانم کجا رفت.پیش ِ من هم نیامد،من مدت هاست بی رونقم.
داشتم راجع به آخر ِ شاهنامه که خیلی خوش است و مثل ِ فیلمهای وودی آلن میماند زر میزدم:رستم مرد و نفهمید تهمینه را آبستن ِ حوادث کرده...این شد که وقتی سهراب مردی شد واس خودش و شاشش کف آلود گشت هیچ وقت توسط ِ رستم مرده نشد!
اصن الان ابوالقاسمو دارم بندری میلرزونم تو گور خودم میدونم!!
این شد راه ِ حل.
راه ِ حلی که او برای من در نظر دارد،یا هر کس که عین او فکر میکند:
بروید اعتراض کنید پاره پوره هم میشوید،دهنتان هم یه ور میشود،اگر نخواستید خب بروید،اینجا مال ِ ماست.
این جوری است که فکر میکنم باید کلک ِ خودم را بکنم.
*راهنمای داشتن ِ یک پیج ِ ۳۶۰ ِ خوب:
۱.اسم ِ خود را چیزی بگذارید که نیست،اگر فحش باشد که چه بهتر.مثل: کوفت،درد ،مرض،زهر ِ مار
۲.اسم خود را چیزی که نیست بگذارید اما با معنای مثبت،مثل:نازنین بشود ناز پری،سکینه بشود سکینه دایی قزی،کسری بشود کسرز!
۳.بلاستتان را هر چند ساعت یک بار عوض کنید تا پیجتان بیاید آن بالا مالا ها و توی دید باشید حتی با جمله ای مثل ِ :اعصابم خورده میزنم هشتت میکنما!
۴.هر چرت و پرتی را در بلاگ ِ خود بگذارید بعد یک مسج ِ کلی برای لیست خود بفرستید یک عکس ِ مکش مرگ ِ ما هم از دختری که در سیاهی نشسته و انگار خیلی ناراحت است و زانوی غم بغل کرده در آن بگذارید مثل مثلا این جمله:تنهایی بد دردیست!تنها بودن بد کوفتیست!تنها شدن که دیگه نگو!آخه خدایا تا به کی!؟و از اینا!
۵.در پروفایلتان بنویسید که در فرمانیه یا نیاوران یا یک محله ی بالای ونک زندگی را میکنید.
۶.عکس هایی که بیشترین میزان از پوست ِ بدنتان را نمایش میدهد انتخاب کنید و بعد یک جایی گوشه ای این را بنویسید:جنبه داشته باشینا!!!
۷.در قسمت ِ اینترستزتان حتما اسکی قید شود.
۸ در همان قسمت حتما واژ ه ی دافی اگر پسرید، و پافی های خوب اگر دخترید قید شود.
۹.در مووویز آی لایک هر چه فیلم در زندگی دیده اید را بنویسید.
۱۰.فیلم ها مربوط به دهه ی ۶۰ سینمای فرانسه و ایتالیا باشند بهتر است اگر ندیده بودید بنویسید خیلی زیاده!
۱۱.حتما بنویسید که تلویزیون ندارید اصلا و تلویزیون چیست و اینها!
۱۲.بک گراندتان یا باید یک عکس از خودتان در یک حالت ِ عجیب که دوستان از شما انتظار ندارند باشد یا مربوط به یک کارتون از سالیان ِ دور.
۱۲.یه جا ،یه گوشه بنویسید کسایی که میشناسمو ادد میکنم!
۱۳.سعی شود کامنت ِ همه ی ننه قمر ها جواب داده شود.
۱۴.شما باید یا پاف و داف باشید یا هنرمند. دسته ی سوم در ۳۶۰ که هیچ رو کل ِ کره ی خاکی جا یی ندارند.
۱۵.حتما من را در ادد لیست ِ خود داشته باشید!
۱۶.ببینید رنگ ِ پیج یک چیز ی باید باشد که تماشاگر میخ شود....شما سلیقه ی خود را به نمایش میگزارید...پس اگر در زندگی احساس میکنید که ناراحتی ای دارید مثل شکست ِ عشقی ای چیزی،تمام پیجتان را سیاه کنید تا مردم مجبور شوند از آلت(منظور آلت روی کیبورد نه روی بدن!) به اضافه ی ای استفاده کنند و صفحه ی شما را آبی ببینند،اگر خوشحالید تمام پیجتان را زرد کنید،زرد مد است.لطفا سفید را برای من باقی بگذارید،لطفا.اگر هنر مند هستید باید تمام رنگهایی که دوست دارید در آن به کار رفته باشد به کسی چه مربوط که سیکلمه کنار ِ اخرایی ترکیب ِ گهی میسازد؟هان؟اگر پاف یا داف یا هر چه که خودتان میدانید هستید از پوستر های ابسولوت و وایت هورس و یا هر نجسی ِ دیگری که صلاح میدانید استفاده کنید!
۱۷.در اباوت می از خودتان تعریف کنید مثلا:من یک وکیل مدافع هستم که در اوقات ِ فراغت خیلی قشنگ نقاشی میکشم، همچنین هر روز ریشم را میزنم،آدم ِ خاصی هستم،و به تازگی یک سمفونی نوشته ام،اگر شد میخواهم یکی دیگر هم بنویسم و مسایلی از این دست!
۱۸.فحش بدهید در جایا جای ِ صفحه تان حتی اگر بد دهن نیستید.این روزها بد دهن ها محبوب ترند.
۱۹.در قسمت ِ موسیقی حتما از گروههای ِ راک ِ دهه ی شصت یا هفتاد ِ میلادی نام برده شود.
۲۰.آی دی تان را باقی نگذارید جایی و همچنین کامنت دونی تان را بر روی غیر ِ دوستان ببندید تا از وسط به دو قسمت تقسیم شوندو مجبور باشند ادتان کنند.
۲۱.شمار ِ دوستان ِ خود را به عدد ۱۰۰۰ نزدیک کنید!
۲۲.بعد از مدتی بعضی هایشان را حذف کنید!
۲۳.مرض است دیگر!
۲۴.در تستی مونیال ها سعی کنید بیشتر به جای اینکه دوستتان را مطرح کنید،خودتان مطرح شوید!
۲۵.در تستیمونیال ها به جای تعریف بیشتر بد و بیراه بگویید.
۲۶.استفاده از فونت ِ فارسی نشانه ی به روز بودن ِ شماست!
۲۷.ممم دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه!
۲۸.آهان تو بلاگ ِ ۳۶۰ از چیز هایی که به بقیه مربوط نیست بنویسید،مثل سفرنامه!مثل مسایل ِ شخصی!هر چیزی که هیچ ربطی به۸ بقیه ندارد اصولا!مثل دعواه ایتان با دوست دخترتان،دیگران دوست دارند همه چیز را بدانند.
۲۹.اگر ۲ کلمه فرانسه یا آلمانی یا یک زبان به غیر از انگلیسی که زبان ِ سوم ِ ماست و عربی که زبان ِ دوم ِ ماست و یا فارسی که خود ِ زبانمان است بلدید،به آن زبان جایی چیزی بنویسید،همین طووووری!
۳۰.دوست دارم سی تا نکته شه داداش!
*آقا موزیک ِ متن ِ فهرست ِ شیندلر چند وقتی است روی لبانم زمزمه میشوند.
*هر چه آدم دور ا اطرافم میبینم میخواهد برای فوق لیسانس پا شود بیاید مالزی!
میترسم اونجارم کنکوری کنن بره!