تبليغاتX
قزل آلایتان را اینجا صید کنید
البته اگه میخواین
*من یه تئوری برای خودم دارم:پول هایت را جمع کن و سفر کن.

*عید امسال رفتم خوزستان.البته هفته ی دوم.هفته ی اول در خدمت خانواده شمال بودم.۲۸ ام فروردین آقا ما رو طلبید و رفتیم قلعه رود خان!(منظور آقای رود خان است)

*سفر نامه ی خوزستان سر جایش است....اما امروز میخواهم این تور یک روزه ای که به قلعه رود خان رفتم را با خوانندگان  جان قسمت کنم.من سواره و شما پیاده و از اینا!

*چند وقت است سیستم صوتی ماشینم بهم ریخته.همه اش مجبورم رادیو بشنوم.آهنگای مجاز.آهنگای لوس.اخبار ترافیک.موزیک بیکلام از بد ترین نوعش.تنها نکته ی مثبت رادیو پیام اخبار هاشه و دوم صالح علای بی معنی!!!عجیب با بی معنی گریش حال میکنم.خوبی رادیو اینه که آدم ریختشم نمیبینه!این خوانندگان جان از اون جا نشئت میگیره.

*من برای اینکه به قلعه رود خان بروم توسط خانم سا تهدید به قتل شده بودم.

*من غیرتی نیستم.به نظر من غیرت یعنی نا دیده گرفتن شعور یک نفر دیگر!شاید هم چیزی که میخواهم بگویم ربطی به غیرت نداشته باشد.اما وقتی شب حول و هوش ۱۲ با امیر سراغ اتوبوس رفتیم.دیدم گوذو و دوستش و جی اف دوستش آنجا هستند و مانده اند بی دوست مثل انسانها در شازده کوچولو.اتوبوس را نشان دادم و به شیوه ی نیاکانم غریب نوازی کردم.

*تا اینکه برای اولین بار در زندگی ام یک لات حقیقی و نه مجازی دیدم.از همان ها که "چی داداش " را میگویند"سی داداس"آن پشکل پسر دون مایه به جی اف دوست درفشه نزدیک شد و گفت:تو ماال منی!!یا یه چیزی تو این مایه  ها بعد اضافه کرد که بیا کارت دارم....ما گرخیدیم همه مان!ما گرخیدنی بودیم.

*به خودم گفتم:کنترل اوضاع را در دست بگیر....این بود که گفتم بچه ها بیایید به اندرون برویم....باشد که این دون مایه ی سخیف دست از سر و ته مان بر دارد....او یک فنچ بود .....رفقای موتور سوارش که شاید از تک چرخ زدن خسته شده بودند...دنبال تفریحی دیگر بودند

دیدم فنچول میرزا دارد دنبال ما داخل اتوبوس می آید گفتم الان کیفم را میگزارم میروم مثل عیسی مسیح ارشادش میکنم....او همان طور میآمد تو و فحش میداد برای مثال ۳ بار به بنده گفتند کاری!!من میخواستم بگم مادر ننه!که گفتم آدم های داخل اتوبوس میگرخند و دندان روی جگر گذاشتم جی اف و بی اف که نشستند به یارو گفتم درس صحبت کن و برو بیرون و اینا....که باز گفت کاری بعد آمدم کیفم را بگذارم که دامنم از دس برفت دیدم امیر در گیر شده و دارد خالی میبندد برای لاته که من اگه قاطی کنم ال و بلم از این حرفا و دارد کتکاری میشود...دویدم امیر را جدا کردم و کشیدم عقب لگدی هم پرت کردم بلکه به جایی از بدنش بخورد یک نفر هم او را گرفته بود....آخر او آمده بود تو اتوبوس که چکار کند؟دختره را ببرد؟ما را بزند؟لات بازی تا به کی؟دوستانش آن پایین با قفل فرمان تهدیدمان میکردند دیدم پلیس آمد و ممد اشراق که مدیر تور بود هوار کشید سر یارو و همه چیز به طرفه العینی تمام شد....هیچ کس هم از ما به خاطر اینکه تو روی آن بچه پررو ایستادیم تشکر که نکرد هیچ!!!فحشمان هم دادند....که شما لات و بی آب رو هستید و رفتار های یک بی پدر مادر را داشته اید!نمونه؟همین خانم سا و دختر عمویش که دهانمان را زخم کردند با سرویس کردن!

انگار من بودم که گفتم کاری!

انگار من بودم که گفتم بز کش!

من گفته بودم درس صحبت کن اینجا آدم نشسته!!

عجب!

*مگر خانم سا فراموش میکرد!مگر ول میکرد!او در حالت عادی ول نمیکند و سیریش است! عصبی هم شده بود....دیگر هذیان میگفت.آب قند میخواست.امیر...بچه ام....آب شد.هر چی گودو ما را تایید کرد میثاق ما را تایید کرد....انگار نه انگار.

*لاهه جان آن وسط نقش مادر عروس را بازی نمودند که:اگر مامان من میدید همونجا منو میبرد خونه!

*اتوبوس ترکیبی نا همگون داشت....یک مادر و دختر و خاله ی دختر بودند...که عده ای میگویند پایه  و من خودم میگویم جلف!!!که مردم را سرگرم میکردند.بلندگو های اتوبوس خراب بود و خر خر میکرد و من پرده ی گوشم را همانجا بود که از دست دادم....بازی های بی مزه ای هم در جریان بود یکی اش معرفی بود ...پا شدم خودم را معرفی کنم دیدم بععععله.....دعوا تاثیر خودش را داشته...و همه فکر میکنند من شعبون بی مخم!سعی کردم با مزه باشم گفتم من فلانی هستم و میوه ی مورد علاقه ام فلفل سیاه است و اینها و خلاصه گه زدم.

*تا صبح زدند و رقصیدند....من بیدار بودم اعصابم به باد رفته بود....خانم سا قوزک پایشان را در باسن ما کرده بودند...البته خدا رو شکر کفش ها از پا کنده بودند!!!مراعات طاقت کم باسن ظریف مرا کرده بودند!!!هر وقت هم خواب به چشمان شهلایم راه میافت تلنگری و اشارتی که پا شو منظره ی آسیاب بادی ببین!!!آخه ۵ صبح چی معلوم است که خواب در چشم ترم میشکنی؟؟هان!؟!؟!؟

آخر رفتم گل امیر که تنها تر از انسان در بستر مرگ بود...و کپه ام را یه ربع ساعت گزاردم!

*صبح که رسیدیم....صبحانه نخوردم....نحس بودم اما خودم را کنترل کردم تا به بقیه کوفت نکنم....تازگیا دارم تمرین میکنم.

*آقای چیز و آقای چیز هم بودند....بعد چهار سال دوستی مثل دو تا غریبه هستند...حتی نگفتند چنین توری هست خدا پدر ممد را بیامرزد....حالم گرفته شد.در طول تور فهمیدم نه تنها آن دو مثل غریبه ها نیستند....بلکه خود غریبه ها هستند!

*به چپیه!

*همه دوربین دارند جز من و امیر.

*همه عکس میگیرند حتی من و امیر.چون آنها که دوربین دارند نمیتوانند از خودشان عکس های طبیعی بگیرند!

*برای فیس بوک چه عکس هاکه نستاندم به به  به من!

تقریبا پدرمان در آمد تا رسیدیم آن بالا.بیشتر از همه پدر من چون من بار همراهی با خانم سا که اصولا قلندر کالیبری است در ژانر کودکان را بر دوش داشتم....ضمن اینکه از بس غر زد و نق زد و اف و فیس کرد که شدیم ۳ نفر.....میخواهم بگویم حامله ام کرد!

*خانم سا از آنجا که چیز های خوب زندگی را میبیند با اشاره به تعریق بدن بچه ها گفت....برگشتن چه بویی بیاید در باس!

*او از این آدم هایی است که به اتوبوس میگویند باس!و به پسر میگویند بوی!درست حدس زدید!به کفش میگویند شوز!

*در راه اعضای تور به هم خسته نباشید میگفتند ...اما به من و امیر که میرسیدند در میرفتند چون ما از نطر آنها دو جوان چاله میدانی بودیم.

*خصوصا من کلاه گذاسته بودم و پشت موهایم که بیرون کلاه بودند در آن رطوبت فر خورده بودند و  پشت مویم شبیه همان لاته شده بود!انگار داداش بزرگش باشم.

*اتفاقا پشت مو خیلی  هم خوب است!

*خیلی رطوبت بدی بود.همه جا مه بود.به قول گودو یک تکه از بهشت...گیرم بی حوری!

*حتی ریشهایم خیس میشد .دستم که میرفت تو ریشهایم خیس میشد.

*یکی میگفت ۱۷۰۰ پله است یکی دیگر میگفت ۸۰۰ تا.آخر هم نفهمیدم چند تا پله بالا رفتم!

*نمیخواستم با بعضی ها سلام علیک کنم اما کردم.به خودم گفتم کینه توز نباش.آنها پشت سرم بد گویی کرده بودند.آدم باید رفتارش با کسی که پشت سرش بد میگوید فرق کند....تازه به ما از تور هیچ نگفته بودند اما به هر حال همان جا با خودم کنار آمدم که همه چیز اتفاقی و سو تفاهم بوده....!!گول زدم خودمو به نوعی میشه گفت.

*قلعه بنای عجیب و ترسناکی بود.پله های بلندی داشت.چند تا قاطر هم مشغول چریدن بودند.یک نفر بهشان سنگ میزد.او به دوستهایش سنگ میزند.قاطر جای خود.

*تمام مشقت و سختی بالا آمدن از قلعه و حامله شدن ناگهانی در بین راه در مقابل پایین آمدن از قلعه بیشتر شبیه به یک جوک میمانست!حتی به جوک هم نمیمانست!به لطیفه میمانست!مزاح صرف!

*خطر مرگ بود.میترسیدم کسی بیافتاد و گردنش بخورد روی این جدول های سیمانی کنار راه و گردنش بشکند و بمیرد.این فکر را میکردم چون احتمال وقوعش بعید نبود!

*محلی های آنجا همگی میدوییدند چه برای بالا رفتن چه پایین آمدن...تازه چند کار را همزمان انجام میادند....مث زل زدن  همراه با دوییدن!

*برای ممد چنین حادثه ای رخ دادُاما گردنش نشکست.کمرش شکست.

*امیر هم خورد زمین.تمام کپر مپرش گلی شد.عین بچه های شش ماهه که احساس میکنند قهوه ای رنگ مناسبی برای نشیمن گاه است.

*صابی خورد زمین و بعد از آن مانند زلیخا در دوران پیری راه رفت یک چوب هم پیدا کرده بود تا به عمق نقش دست بیابد.....اینقدر باورشش شده بود زلیخاست که خیلی جاها چشمانش هم نمیدید!!!

*خانم سا خیلی سعی کرد زمین بخورد و نحس بشود منتها من مث ببر بالای سرش بودم و نگذاشتم!من ببر قابلی میشدم اگر زادگاهم هند میبود!

*وقتی رسیدیم گرسنه و خسته بودیم!احساس میکردیم همه جای غول را شکسته ایم!

*اصلا و ابدا حال و حول ماسوله را نداشتم....شکر که همه همین طور بودند تصمیم این شد که بریم لب دریا.زیبا کنار.

*قبل از اینکه برویم دریا....ناهار خوردیم من جوجه خوردم.جوجه اش بد نبود اما اینکه چرا رویش آب مرغ ریخته بودند معلوم نبود.خدا رو شکر کردم که آب موجود دیگری رویش رخته نشده.

*میثاق خیلی خون سرد یک پشه ی مرده از توی پلویش بیرون کشید و باز مشغول خوردن شد.به خانم سا که پشه ی خوشبختی را مینویسد خیره شدم و گفتم این پشه ی بد بختی بود!

*بعد برگشتیم تهران.آنقدر خسته که اصلا از زیباییی های آن جا چیزی به یادم نمیآید .فقط فهمیده ام که اگر بهم حمله کنند خیلی وحشی میشوم.

*رودبار نگه داشتیم پرورده جات و روغن آلات از برای منزل ابتیاع کردم...خانم سا تمام چیز هایی که میشد اشانتیون برداشت را خورد.....هی گفتم تو معده ات پیوندی است!با خودت نکن....این ها اسید است!تو گوشش نرفت!

*چقدر هم زیاد و بی بو خاصیت شد!به هر حال تمام شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/31ساعت 16:33  توسط BobCat  |