|
البته اگه میخواین
|
*-:فلانی زندگی شاید همین باشد!
فلانی:با منی؟
-:بلی!
فلانی:تو اصن به کار من چی کار داری؟
-:بنده فضول می باشم!
فلانی:تو گه میخوری!سرت تو کار خودت باشه!
-:ببخشید!دیگر تگرار نمیشود!
فلانی :خواهش میکنم!نبینمت اینورا!برو!زود!
-:چشم!
خط فاصله دور میشود به جایی میرسد که دیگر فلانی صدایش را نشنفد.با خودش میگوید...
-:هان ای دل عبرت بین!
دل:با منی!؟
-:ای بابا!چی میگی تو!؟
دل:ای بابا به خودت!چرا اینقدر هاری!چرا اینقدر سلیطه ای!؟؟چته؟
-:تو اصن به کار من چی کار داری؟
دل:خودت گفتی هان ای دل عبرت بین!
-:خب عبرت بین!عبرت بگیر آقا جون!ریدی با این طرز رفتارت!
دل:تو داری گه کیو میخوری!؟!!؟
-:]...[!!!!!(فحاشی!)
دل: بی تربیت!
-:باباته!
پایان.
منظور:تلاش کسی که فکر میکند میتواند بنویسد برای بروز خلاقیت....به گمان خودش.
نتیجه گیری فلسفی:زندگی همین نیست،دل عبرت بی نیست!
نتیجه گیری اخلاقی:هار بودن افراد یک جامعه ممکن است همه گیر شود.
نتیجه گیر غیراخلاقی:هار بودن افراد یک جامعه خیلی هم خوب و با مزه است.
*
((خدا مومنین را دوستدار است))
ای کسانیکه ایمان آوردید.
بدانید و آگاه باشید.
ای کسانیکه ایمان نیاوردید.
ندانید و نا آگاه باشید.
ای کسانیکه ایمان اوردید.
توجه کردید در خطوط بالا چقدر هوای شما را داشتیم؟
*ضرب المثلز(اس جمع دارد که ز خوانده میشود)
حسنی به مکتب نمیرفت،پله نداش خورد زمین
زنبور بی عسل مانند عالمی است که شکمش کار نمیکند
*یک رمان خیلی عالی در نمایشگاه خریدم.
اولین رمان مهرجویی.ارادتم با این کتاب به او بیشتر هم شد.
اسم رمان هست به خاطر یک فیلم بلند لعنتی.و داستانش داستان زندگی همه ی ما طبقه متوسطی هاست.عشقمان.کارمان.من نمیدانم یک آدم ۶۹ ساله که جوانی اش را در آمریکا فلسفه خوانده و بعد هم که آمده ایران جذب محیط های بورژوا ی روشنفکری شده چطور از درد آدم های دو نسل بعد خود و با طبقه هجتماعی متفاوت خبر دارد و به این شیوایی آن را مینویسد؟
خیلی جا ها همذات پنداری میکردم با قهرمان کتاب و همین باعث شد که ۳ روزه رمان را تمام کنم....خب سرعت من در کتاب خواندن خیلی کند است.
مهرجویی در این رمان زشتی ما ایرانی ها را گوشزد میکند و چیز هایی که نداریم را به رخمان میکشد و این نشان میدهد که چقدر از این موضوع رنج کشیده و این کتاب و فیلم های داریوش مهرجویی عزیز موید این نکته است که دل او برای ایران و نسل جوان ایران خیلی کباب است!!!
من چند چا از بس زندگی ام شبیه به سلیم مستوفی-قهرمان کتاب- بود کتاب را بستم و کنر گداشتم تا از شوک در امان باشم.
امیدوارم که همین یک- دو نفری که اینجا را میخوانند هم کتاب را تهیه کنند.انتشارات قطره آن را چاپ کرده.
*شدید میل به بستن اینجا دارم.
پی اینم که روی کاغذ بیشتر بنویسم و بهترین هایم را از گوشه کنار جمع کنم به چند نفر نشان بدهم تا شاید فرجی شود.امیدی جرقه ای چیزی زده شود.این اسردگی قلمم را خشکانده.هی هم میایم میگویم رو کاغذ رو کاغذ!نشستم چند تا از طرح هایم را بنویسم....همه اش در نیمه مسیرشان عوض شد.قهرمان هایش خود کشی کردند و مقدار زیادی زندگی شخصی ام واردشان شد....میخواهم بگویم نوشته های کاغذی من نیز دیگر آن چیزی که باید باشد نیست.حتی نمیتوانم یک لبخند روی لب کسی بیاورم.هر که آنها را بخواند لابد فکر میکند الان یک شیه سیانور توی کیفم دارم و شب ها با اگزاسپام ده میخوابم.
*همه ی کار ها به هم گره خورده.سربازی-کنکور -پذیرش-زندگی شخصی.حتی مدرک پیش دانشگگاهی ام در مدرسه مانده و از بس گشاد شده ام که پی اش را نمیگیرم و میدانم این خودش پایه ی مشکل بزرگی خواهد شد.اما چه باک.بشود نشود .
*این گشاد بودن ...این گشاد بودن.یک موقعی از بس حسادت میکردم زندگی نداشتم اما الان احساس میکنم این گشاد بودن خیلی دارد مرا به عقب میبرد.این میل به خوابیدن.بین پشه ها.با باد پنکه.این افکار.من تا چند سالگی باید خیال ببافم؟خیلی نا امیدم.اما خود کشی هم چیز مسخر ه ایست.یک حقیقتی که چند روز پیش خانم سا مثل پتک به سرم کوبید این بود که پنج شش سال دیگر میشوم سی ساله....و هیچی ندارم.هیچی.
*دوم خرداد .چقدر از این روز بدم میاید.واقعادوست داشتم در یک روز معمولی تر به دنیا می آمدم.چقدر از اینکه عینک گرد میپسندم بدم میاید.از این که بگویند ادای لنون را در میاوری.اگر ادای لنون را در میاوردم الان وضعم این نبود.یک گروه داشتم.و معروف بودم و پول داشتمو و حقوقم هر چهار ساعت چس تومن نبود. و منت هیچ کس روی سرم نبود و راحت همه جای دنیا میرفتم و میگفتم که از حضرت عیسی محبوب ترم.و رفیق شیشم اشخاص نابغه ای مثل باب دیلن یا مک کارتنی بودند و اگر ادای لنون را در میآوردم احتیاج به کوفتی مثل آیلتز نداشتم.و یک زن ژاپنی ایکبیری داشتم.بد تر این است که عده ای فکر کنند ادای وودی آلن را در می آوری!
نه.ادای او را هم در نمیاورم چون نمیشود ادای نوابغ را در آورد.
من عینک گرد دارم چون پول نداشتم عینکی را که میخواستم بخرم و این را عمویم بهم داد تا دهانم را جلوی جمع باز نکنم و آب روی خانواده ام را نبرم.
و همین.
*کار آموزی که دیگر شده قوز بالا قوز....دویست و پنجاه تومن باید پول بریزیم در جیب جاسبی....به عنوان واح عملی و بعد یک استاد که فقط از میراث فرهنگی خوش میگوید بیاید بگوید که باید برویم در آژانس-یا خدا!-کار کنیم!واحد عملی؟برای مدیریت؟کار در آژانس؟۱۴۰ ساعت؟
ریدم به علومتان و تحقیقاتتان!
این زندگی ایرانیه.
جرج:سلام اریک
ا:چه خبر؟
ج:سلامتی ...چه کارا میکنی؟
ا:راستش اومدم اینجا تا مطلیب مهمیو بهت بگم
ج:بگو...راستش من عجله دارم باید برم یه کم رجع به عرفان شرق...ذن در آیین هندو...اصول سیتار نوازی...سیک های هند ...و اینا تحقیق کنم...ریلکس کنم
ا:میخوای اسید بزنیم؟یه کم؟که خودمونو بسازیم
ج:نه پسر باشه واسه بعد
ا:راستش موضوع راجع به زنته
ج:اوه...چیزی شده؟کاری کرده که ناراحت شدی؟
ا:نه بابا!
ج:پس چی؟
ا:اوم...میخوام طلاقش بدی و با هم عروسی کنیم...یعنی من با اون....نه این که من با تو!
ج:جدی؟
ا:آره
ج:او کی برش دار!مال تو!
ا:جدی میگی؟
ج:اوهوم البته که جدی میگم!
ا:یعنی بحثی سوالی چیزی نداری؟
چ:چه سوالی؟بابا جون من باید راجع به هند تحقیق کنم!!ای بابا وقت منو نگیرین!!!
ا:اوه...شرمنده./..چشم ببخشین مزاحم شدم!
*چشمام شده رنگ زغال اخته از بی خوابی...عاملش میتونه فیس بوک باشه ...میتونه بازی کردن نقش مترجم برای خانم مادر هنگام دیدن لاست باشه و میتونه الکی زود بیدار شدن از خواب باشه....دلمان هوای مکتب گشادیسم کرده.
*ما یک بار جلوی خانم سا چرت زدیم.ناغافلکی دو تا خرناس هم از این پره ی بینی زیبایمان به بیرون درز کرد!شد پیراهن عثمون.(نقل است که عثمان پیژامه ای هم داشته که همراه با این پیراهن ست میکرده...نقل است مه در روز واقعه پیژامه بر تنش باقی ماند.)خالا بیا و ثابت کن تو اهل اتین خلاف ها(خرناس خروپف اخ تف کارهای خ دار!!)نیستی!بیا و حالی کن که پلیپ چیست و چقدر خرج دارد!
خداوند فهماندن را در ردیف سخت ترین کارها قرار بداد!
به خاطر دو تا خرناس ناقابل به من لقب خوک سیمپسونز را داده!همان که محبوب هومر بود!از شانس ان...عینکمان گرد است!اسم خوکه هری پاتر بود!و عینک گرد هم داشت!
این که هیچ .وقاحت جایی دو چندان میشود که میگوید آنفلوانزای خوکی آمده...بپا!!!
البته وقاحت چیست!اصلا خانم سا هر چه خواست به من بگوید!!اصلا من خوش خوشانم هم میشود!چشم ندارید ببینید با هم خوبیم ~؟~؟~هان!؟!؟!
*شاعر میگه:هان ای دل عبرت بین!
*شاعر جای دیگر فرموده:آها ! آها! ساسی مانگکن پزوداکشنز پرزنت!!
*نتیجه این که پرنده مردنی و پیزوری است!پروازش را به خاطر بسپار که چنیم است!
*چن وقته نوشتنم فقط رو کاغذ میاد!ولا غیر!
ما زنده ایم.این تنها چیزیه که حقیقت داره.
آدم زنده...زندگی میخواد.
*ما داریم توی این جامعه زندگی میکنیم.
با آدمای اینجوری.آدمای این مدلی.
دست به یقه شدن از کی اومده تو فرهنگمون؟یکیتون الان فوری میگه اعراب.یکی تون میگه اصن کورش خودش این کاره بود.خفت گیر بود.یکی میگه از وقتی مستعمره آمریکا و انگلیس بودیم.یکی دیگه میگه بعد انقلاب.
آدمایی که یکی یه قفل فرمون دارن.سر این که بخوان چیزیو بدست بیارن قفل فرمون دارن.اگه کسی بپیچه جلوشون قفل فرمون دارن.اگه فالفروشی بره تو مغازه شون نیگا به سن اون بچه ی فالفروش نمیکنن...اونا به دندونای بچه زل میزنن میزننبعد سعی میکنن دندوناشو با قفل فرمونشون لمس کنن... تا بشکنه.
آدمامون اینجوری ان.
اصن آدم نیستن.
اون بچه حبیب فالفروش بود.
من حتی اونقدر پول ندارم که کاری واسش بکنم....اگه وضع یکیتون خیلی خوبه یه ندا به من بدین...لطفا.راه دوری نمیره...یه بچه رو از خجالت نجات میدین.
منم میدونم دندون مصنوعی دندون بشو نیست.اما بچه ها اعتماد به نفس میخوان.حتی افغانیاشون.
* همه ی فیلمای مزخرف روی پرده رو دیدم حتی اخراجی های ۲.چیزی که در مورد اخراجی های ۲ وجود داره اینه که اگه به فیلم نخندین...متهم میشین به این که خودتونو نیگه داشتین و به زور جلو خندتونو گرفتین و دارین افه ی روشنفکری میاین.اگه بخندین هم متهم میشین....به سطحی نگری...به طرفداری از نوع تفکر و خط مشی مسعود ده نمکی .
من میگم هنوز زوده به جنگی که داشتیم بخندیم.همونطور که روحم ناراضیه اگه برم جنگ و بمیرم و بعد ازم فیلم بسازن و بگن معتاد بود و فاسد بود و لمپن بود ....و دلیر هم ای... بگی نگی بود!حتی اگه بیست سال از مرگم بگذره...حق ندارین بهش بخندین چون من که میجنگیدم فکر همه تون بودم...فکر بیست سال بعدتونم بودم.
بعد یه چیز دیگه فروش عجیب غریب چنین فیلمیه...هیچ توضیحی جز توضیح خود ده نمکی یعنی خواست خدا نمیشه واسش پیدا کرد.
*یکی بگه حبیب ناراحتیشو از ما ایرانیا چه طوری حذف کنه....چطوری براش اینجوری بودنمونو توضیح بدیم؟هان؟