تبليغاتX
قزل آلایتان را اینجا صید کنید
البته اگه میخواین
*به اندازه ی کل آبهایی که نیاگارا از ۱۹۸۴ به این ور داشته عرق کردم.شاید امروزه روز بتونیم اصطلاح آب و هوای تخمی رو تشریح کنیم:دمای ۴۲ درجه سانتیگراد بالای صفر همراه با گرد و غبار عراقی با اصلیت اردنی بدون وزش باد به انضمام آلاینده های زیست محیطی مثل ترکیبات گازهای کربن دار.

*صبح اون روز امتحان روخوانی قرآن داشتم که بی ربط هم نیست...چون دانشگاه آزاد اسلامیه بالاخره. و من میدونستم و امضا کرده بودم  از ترم یک که اگه واحدهای عجیب و غریب به پستم خورد هیچ وقت تعجب نکنم و اعتراض هم همین طور.هر چی خواستم تقلب کنم نذاشت مراقب توله سگ.هی کارت امتحانو نشون اون نسناس دادم که چشای نسناسیشو وا کنه و ببینه که ۳ تا امتحان بیشتر ندارم این ترم به اضافه ی پروژه که ۴ واحده  نشد. نمیفهمید که ترم ۸ ینی چی....گند زدم.بعد امتحان استاد رفته بود بالای منبر که من سعی کردم شما رو علاقه مند کنم فکر نمره نباشین.اما من فکر نمره بودم.چون علاقه مند نبودم.بهش همینو گفتم.عصر باید پروژه مو تحویل میدادم.

*همین طور که عرق میریختم به خودم نوید دادم(نوید و امید مث کامران و هومن!) که در عوض کارم را افتاده...پروژه ی کارآموزی به تاریخ پیوسته و جاش پیش یونان باستان و کوروش بزرگ و ناصرالدین شاه کوچیک و جنبش سبز مردمه.که دوستان دیدند. ورق پایان دوره ی ما  را چشمشان نوازش میکرد و گوشزد کردند که گواهی شما(یعنی ما ...جمع من و خودم)جای عبارت کار آموزی...کارورزی دارد!این خبط و خطاسات!و بعد که فارغ شدی دهنتو یه ور میکنن و دور دهنت زخم میشه.

*من که عادت دارم سریع نحس شم....خیلی خودم رو کنترل کردم.به فتوشاپ و کلاهبرداری و دست بردن در اوراق ملی فکر کردم...چون سریع ترین راه و بهترین راه همون تقلبه.کاری که احمدی نژاد کرد.تونست کرد!میتونی؟ بکن! جای اینکه مث بچه آدم برم دم در باقالی(فک کنین این اسم آژانسه-اسم اصلی آژانسو بی خیال) بگم آقا اینو واسه من عوض کنین!جون شما نمیشه.کیونم گشاده. باقالی هم دوره.آرژانتینه.ینی میشه نزدیکای برزیل!

(این خط- این نشون! به خاطر به کار بردن افعال با-کاف-نون  دار ...این پست خیلی خواننده از طریق موتور های جستجو گر پیدا خواهد کرد.به دلیل انحراف جنسی مردم شهید پرور ایران)

*خلاصه که جلسه ی امتحان شفاهی کارورزی یا حالا کار آموزی  بود.من کاری نکرده بودم.دوستم نداشتم بکنم.رفته بودم و به باقالیا یی ها گفته بودم برام درستش کنید.اونا گفته بودم ینی دروغ بگیم؟خیلی تعجب کرده بودن.من گفتم نه شما نگین که!!! من خودم دروغ میگم...و اونا قبول نکرده بودن ولی معرفی نامه رو پیش خودشون نیگه داشتن...انگار که اون معرفی نامه خیلی مهم باشه...گفته بودن سر بزن تا ببینیم میتونی بیای و کار آموز شی یا نه!!!که من مغموم بودم و گفته بودم اصن گور پدرشون....فک کرده بودم میرم پیش داداشم و میگم منو بفرسته پیش رفیقش که میشد پسر منتجب نیا قائم مقام حزب الف -میم...که آژانس دارن یا میرم پیش عموم که با یه قندون آژانسای هواپیمایی رفیقه(البته با روسای آژانسا و گرنه آژانس -خودش به تنهایی- توانایی رفاقت با آدما رو نداره)و اونا کارمو ردیف میکنن.یه ۴ روز گذشت رفتم معرفی نامه مو پس بگیرم که دیدم دروغ گفتن برام و درستش کردن به صورت خیلی خود جوش و ایرانی.جوری که خون از دماغ کسی نیاد.

*قضیه مال اردیبهشت بود.

*رفتم تو کلاس پیش استاد.ترس ورم داشته بود گزارش کارمم علی جیم تا(که این یه اسم مستعاره-مث مافیایی ها که اسم مستعار دارن)واسم ردیف کرده بود(مث یه مافیایی دارم زندگی میکنم)ینی کلا تقلب کردن شده جزو زندگیم و بدون اون نمیشه هیچ کاری کرد.قضیه این بود که گزارش کار خیلی قطور بود و استاد از تو اون ازمون سوال میکرد و من یه ربع بود که با گزارش کارم آشنا شده بودم چون علی دیر اومد!کلفتیش قدر قطر سوراخ  ما تحت فیل میشد.خیلی هم وزین بود.و احتمالا آقای غمزه زاده کفش میبرید و میرفت از روش میخوند بلکه دو تا چیز هم یاد بگیره(البته غمزه زاده اسم مستعاره)

*خوب بود؟خیلی استاد.راحت بودی؟(مث یه مافیایی ذروغ به هم میبافتم)خیلی استاد...البته من همه اش تایپ میکردم ...الان تو تایپ فارسی خیللی واردم!!ینی به من کار یاد ندادن.همین که پذیرفتنت خیلیه!ینی چی استاد؟اونا اصن کار آموز نمیگیرن.میخواستم امتحانشون کنم!جدی؟شما چارت یک اژانس رو نام ببر؟چی؟چارت!مدیر عامل و مدیر فنی و کانتر خارجی و کانتر داخلی  و بایگانی.بله.استاد ما چی کاره میشیم؟چون این چیزا که خوندیم مث مدیریت استراتژیک بوده آژانس رو چه به این چیزا؟شما میرید تو کار آزاد!بله.بله این جا که شما رو فرستادم خیلی جای عالی ای بود.اینا هیچ کسو نمیگیرن به عنوان کار آموز ...به احترام اسم من شما را قبول کردن.مرسی استاد واقعا میگم.(مث یه مافیایی میخواستم با کلتم دخلشو بیارم-مشکل اینجا بود که کلتی در کار نبود)

*اونجا تو باقالی یه آقایی بود به اسم کریمی.که خیلی شبیه محمود فرکی بود!اون به من گفت غمزه زاده کیه دیگه؟مدیر گروتونه؟نه استاده.نمیشناسم...تو سازمانه؟خودش که اینطور میگه.نمیشناسم!(مثل یه مافیایی اعصابم از نا شناخته بودن غمزه زاده به هم ریخت به خودم گفتم تو اولین فرصت سر اسب غمزه زاده رو میدم ببرن بزارن تو تختش تا برینه زیرش از ترس!)

*به هر حال الان باید برم سراغ انقلاب اسلامی و ریشه های آن.که خب خیلی درس سختیه خصوصا من که تو این دور و زمونه زندگی میکنم و با میوه های آن بیشتر از ریشه ها اشنام .کلا.(مافیایی ها میوه دوس دارن)

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/23ساعت 14:43  توسط BobCat  | 

 

* یا ایها لذین آمنوا فکر کردید که من هستم سمنو؟

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/19ساعت 16:23  توسط BobCat  | 

 

داشتم فک میکردم بعد از مرگم سرمو از بدنم جدا کنن و بفرستن برای اون دختر آبانی ِ خوشگلی که یه روزی دوس داش کله مو-کل  ِ کله مو میگم-بکنه.بزنه بالای سرش تو اتاق خواب.درس مث کله ی قوچ یا میش.شبا بش نیگا کنه.درس تو چشای کله .و زیر لب بگه نا کس.در عوض از نفرین کردن روح من دس ور داره.بکشه بیرون.تا جاش خوب شه.

 

هم روح من آمرزیده شه...هم حرص اون به حول و قوه الهی بخوابه.

خعلی خوب میشه نه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/17ساعت 14:40  توسط BobCat 

*زندگی ادامه داره.و بد تر از اون مرگ هم ادامه داره!و بد تر از همه ی این ها اعتراض ماست!که ادامه داره!اعتراض ما دیگه نه به انتخابات ربط داره.نه به نتیجه اش.اعتراض ما الان اینه:چرا شماها با مردمتون مث آدم رفتار نمیکنین؟هان!؟هان!؟!؟گفتم هان!؟!؟

*به خدا قسم!اگر خورشید را در دست راست من!و ماه را در دست چپ من گذارند...محال است دست از تنفرم نسبت به نوع حکومت بردارم!

یاه یاه یاه!

*به خدا قسم!اگر خورشید را در دست راست من گذارند و ماه را در دست چپم قرار دهند...از سمت راست می افتم چون ماه از خورشید سبک تر است!

*به خداوندی خدا قسم!

هرکس خورشید در دست راست من و ماه در دست چپم قرار دهد...همانا او کارمند ناساست!!

*عمیقا فکر میکنم مایکل جکسون با دیدن تصاویر ارسالی از ایران و پخش شده در سی ان ان سکته رو زد!و چقدم ناراحت شدمو دلم سوخت.همین چن وقت پیش بود که اون کاراییشم که ازش نداشتم رو داونلود کردم و کلی هم کیف کردم.چقدم بد بخت زجر کشید.چقدرم بهش تهمت زدن.دق کرد.هر چن من باید از این آدم بدم بیاد.به خاطر ریختشم که شده و به خاطر اون دعوا با پل مک کارتنی سر حق اجرای آهنگای بیتل ها...و به خاطر این طرز زندگی...اما نمیتونم.جدی که خیلی ناراحت شدم.خیلی هنر مند بود. و پیر نشد.

*اینکه جون بائز بیاد و برای ما معترضین-به افتخارمون-یه ترانه اجرا کنه اونم با متن فارسی-به افتخارمون کف کنید!-چیز کمی نیست.کسی که تو ووداستاک بوده.کسی که جی اف باب دیلن بوده.نه اصن کم نیس. هر جور حساب کنی کم نیس.من البته جون بائزو ۴ ساله میشناسم(خب ینی کم میشناسم!).تو کافه رو بودیم.که الان خعلی وخته که بسته شده.کنار نایب ساعی بود جاش.مسعود که کافه من اونجا بود آهنگ دونا دونا شو گذاشت.ما مث دره داهاتیا بهم نیگا میکردیم که این کیه.من بودم.خانم سا بود.حسام بود و شادی.اونجا همه اش ماالشعیر میخوردیم(الکل صفر درصد!اگه اینو نمینوشتم شاید شک میکردین)چون این تنها چیزی بود که ۵۰۰ تومن بود میتونستی ۲ تا بخوری با یه چیز دیگه مثلا...کلا جای ارزونی بود.و البته ان و گه هم زیاد میومد اونجا.از این هنری منری ها که رو گردنشون یکی یه دونه دوربین هس و یه تخته شاسی هم تو ما تحتشون دارن...با طراحی های زشتی که اگه ببینی به هنر...به خود هنر شک میکنی!

خانم سا که روابط حسنه ای با جمع اونجا داشت ...البته شایدم شادی بود-که اگه شادی بوده باشه باید بگم روابطش اون موقع حسنه نبود بعدا حسنه شد!-...از مسعود که سیگار میکشید و به دور دست های کافه ی ۶ متر مربعیش خیره بود پرسید این کیه...و اون گفت جون بائز...من همون شب کاشف به عمل آوردم که ای بابا!!چقد غافل بودم از زندگیم.و چقد عشق بیتلا چشامو کور کرده بوده...خعلی شوکه بودم از سبک خوندن بائز.چن وخت بعد سی دی هاشم خانم سا گیروند!و زدیم به تن.و از کشف خود خرسند بودیم.غافل از اینکه همه میشناسنش کما بیش!نشون به اون نشون که با شوق و ذوق سی دی رو بردم پیش آقای پدر. و گذاشتم تو اون ضبط سامسونگ ریدمونیمون که به لعنت خدا هم نمی ارزه...بعد که جون خوند آقای پدر شناساییشون کردن و گفتن این که بائزه و اضافه کردن از صداش و ریختش بدشون میاد!من احساس زیبای سنگی رو داشتم که روی یخ لم داده...

اون روزا حافظه ی اقای پدر چقدر سینه چاک بود!چقدر خوب بود...الان که فک میکنم.چون این دفعه بائزو نشناخت.کلا حافظه یک کالای فاسد شدنیه...باید بزاریمش تو یخچال.

*عرض شود خدمت مریدان بی شمارم(منظور شماهاس دقیقا!)حالا بن جوی هم با اندی خان آهنگ دادن بیرون.اونم کودوم آهنگ؟آهنگ بن ای کینگ با نام اصلی استند بای می و نام فرعی پیشم بمون.اندی جان شما چرا رقصیدن خوشگلا رو بیخیال شدین پس؟

حیف که از این مرتیکه بن جووی بدم میاد وگرنه الان کلی در مدحش قصیده میسراییدم بابت این حرکت خوشگلش که فارسی خوند!هر چی فک میکنم میبینم این وحشی گریهای محمود آقا...بابای ملت ایران...باعث شده که مردم دنیا با ما ها مهربون شن.از این بابت جدا باید از محمود متشکر باشیم!

*بچه ها یه کتاب بهتون معرفی کنم؟

دم را در یاب.سال بلو.نشر چشمه

از اون کتاباس که باید تو کتابخونتون داشته باشینش.

چه جالب که طرح جلدش کود نیست.گمون کنم ارجینال باشه.

راستی مترجمش هم بابک تبراییه.که با طعم شیر و عسل ترجمه اش کرده.

*و حالا به مناسبت این که بن جووی و اندی استند بای می رو خوندند .من هم ترجمه ی استند یاس می از اوسیس رو اینجا میگذارم.که برید با اینترنت های پرسرعت نما تون! داونلودش کنید .این آهنگ خعلی خداس.

 

پیشم بمون oasis-stand by me

 

 

یکشنبه غدایی به بدن باید زد و بعد بالا آورد...

خعلی چیزای که باس بدونم

گفته بودم که بشه یه روز میزارم میرم...

قبل اینکه کل دلم آتیش بگیره؟

پس آخه چت شده؟

یه چیز نو واسم بخون...مگه نمیدونی

سرما و باد و بارون از چیزی خبر ندارن

و به نظر میاد که فقط میان و میرن؟

سخت میگذره وقتی چیزا بی معنین و حب

یه کلید رو زمین پیدا کردم اما

شاید من و تو به چیزی که پشت در پیدا کنیم باور هم نداشته باشیم!

پس آخه چت شده؟

یه چیز نو واسم بخون...مگه نمیدونی

سرما و باد و بارون از چیزی خبر ندارن

و به نظر میاد که فقط میان و میرن؟

پیشم بمون...جون هیچکس نمیدونه که چی پیش میاد!

پیشم بمون...چون هیچکس نمیدونه که چی پیش میاد!

اگه داری ول میکنی و میری میشه من رو هم با خودت  ببری؟

چون از پشت تلفن حرف زدن خستم

یه چیزی هس که هیچ وفت نمیتونم بدمش به تو

اونم قلبمه...هیچوفت خونه ی تو نمیشه!

پس آخه چت شده؟

یه چیز نو واسم بخون...مگه نمیدونی

سرما و باد و بارون از چیزی خبر ندارن

و به نظر میاد که فقط میان و میرن؟

پیشم بمون...جون هیچکس نمیدونه که چی پیش میاد!

پیشم بمون...چون هیچکس نمیدونه که چی پیش میاد!

 

 

ترجمه ی اوسیس هم میشه واحه!!الان حق ترجمه رو ادا کردم!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/08ساعت 13:13  توسط BobCat  | 

*همه چیز تمام شد.چند نفر مردند و چند نفر کشتند و چند نفر خانه ماندند خیره به صفحه ی قرمز و سفید تلویزیونشان.چند نفر به قدرت رسیدند و چند نفر رفتند زندان.چند نفر مرگ دموکراسی را تسلیت گفتند و چند نفر پیروزی مردم را تبریک.حالا ما ماندیم و این کشته ها که منافقند .ما ماندیم و این حکومت که علنا گفت که ما را نمیخواهد.ما ماندیم و هموطنانمان که ما را کشتند و زدند و حکم نفاقمان را بریدند.ما وا مانده ایم اقا!ما بی وطنیم.همچو انیم!

*گلاره این چن وقت همه اش در ای میل و چت و کوفت از من میپرسه که حالا چی میشه...

گلاره؟فک کردی قراره چیزی بشه؟از وقتی آدما رو کشتن دیگه مطمئنم چیزی نمیشه.لا اقل چیزی که تو رو خوشحال کنه.شاید تنها چیزی که بشه این باشه که به تعداد ادمایی که بخوان این گه دونی رو ول کنن بیشتر شه.همه اش همین.

به گلاره چی باید گفت؟

چی باید بهش گفت؟به کسی که در استکبار جهانی زندگی میکنه...چطور میشه از تقیه ی سیاسی یا ولایت و  یا تشیع یا حکومت خدا بر مردم حرف زد؟اینجور چیز ها رو توضیح داد.سوال مهمی ازم کرد که نمیدونم چطوری جواب بدم...اونا چطوری مردم رو میکشن؟یا اینکه شما به کجا باید شکایت کنین؟

گلاره فک نکن چون من اینجام اینا رو میدونم!نه...من هیچی نمیدونم.من اینو میدونم که اگه اونور دنیا به دنیا میومدم....اخبار مربوط به جنگ داخلی مردم و حکومت رو در یک کشور جهان سوم اسلامی دنبال نمیکردم...چون اونها سالیان ساله که برای کشوری که من توش به دنیا اومدم آروزی مرگ میکنن...مثلا میگن مرگ بر فلان...حالا تو چرا انقدر ما رو جدی میگیری؟هان دختر عمه؟

*روحیه ام خیلی خرابه.از کجا اینو میگم؟از اونجا که من عاشق راک ان رول بودم و الان وقتی میشینم تو ماشین رد میکنم تا به یه آهنگ یه کم ملو برسم.با هیجان کمتر و مغمومیت بیشتر یه چی تو مایه های دمین رایس.کی فکرشو میکرد من بیتلز و رولینگ استونزو رد کنم؟هان؟کی؟

*ینی رفسنجانی تو... تو این مملکت هیچی نبودی؟ما همه اش فک میکردیم تو یه چی هستی!بابا ریدی!

*دوش دیدم که بسیجی چماق داشت به دست

میزدش مردم و خونی ز دماغ باز ببست!

هی میگفت که منافق برو  گم شو زینجا!

هی چماقش  مث گرز زرت و زرت بر سر ما!

 

*چی کار کنیم؟ما ترسو ها که به درد بی خایگی دچاریم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/04ساعت 12:13  توسط BobCat  |