تبليغاتX
قزل آلایتان را اینجا صید کنید
البته اگه میخواین
 

تصمیم گرفتم علیه امنیت ملی اقدام کنم.این بود که کارتن آتش زدم!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/26ساعت 22:42  توسط BobCat  | 

*چرا انسان عرق میکند؟
الف)انسان وقتی منتظر است عرق میکند.تازه اینکه چیزی نیست پی پی اش هم میگیرد.منتظران گودو هم پی پی شان گرفت هم عرق کردند...لا اقل یکیشان!
ب)انسان تابستان ها عرق میکند.زمستان ها عرق میخورد.
ج)وقتی جایی کولر نباشد انسان عرق میکند.البته در نهایت عرق است که انسان را میکند!
د)خانم سا برای اینکه شینیونش بهم نخورد شیشه ها را بالا کشیده تا انسانها عرق کنند!البته شینیون اینجا استعاره است از آرایش گیسوان...وگرنه خانم سا شینیون نگرده بود.
و)وقتی انسان از ماشین پیاده نشود تا پشتش باد نخورد عرق میکند.انسان البته میخواست این کار را بکند اما لیدی سا این اجازه را به او نداد و گفت با این طرز خنک کردن ما را میگیرند.
ه)خانم دی حرف هایی میزند که آدم هم حرص میخورد هم عرق میکند.میگوید من را همین جا پیاده کنید .من منتظر گودو می ایستم!که من مخالفت جدی کردم.ما همه به فرهنگ انتظار احترام میگزاریم.
ی)خب آدم زنده عرق میکند.خصوصا اگر پای کراوات وسط باشد!

خواستم بگویم لیتری آب ازمان کم شد تا رسیدیم به عروسی.

*عروسی مجلل بود.باید هم میبود.

*وقتی ترم یک بودیم و لوس بازی های حال بهم زن در میآوردیم،صفا مثلا دختر من بود.میخواهم بگویم روابطمان صمیمی بود.هر چند بعدا هی کمتر و کمتر شد.اما به هر حال.خانم سا هم جزو رفقای صمیمی صفا به حساب میآمد نشون به اون نشون که خیلی با هم کرانچی میخوردند و او در خلوت ساس صدایش میزد و صفا به مادرش که لیدی سا باشد میگفت:مهتابم!(البته اسم سا مهتاب نبود.مهتاب از آهنگ خدا بیامرز ویگن اقتباس گشته بود.روابط پیچیده بود،البته حسنه هم بود)برای همین بود که با خانم سا یک زنجیر پیزوری خریدیم دو نفری که 50 تومن شد(یعنی خیلی بایدپیزوری بوده باشد طلایی که پنجاه تومن باشد لابد چس گرم است....آخر ما که ندیدیم گفتیم بچه ها بخرند از طرف ما!)بعد کادویمان را با خانم دی این ها دادیم که تقریبا یک قبیله بودند و یک پلاک گویی خریده بودند.به شدت نا راحت شدم.چون فکر نمیکنم هیچ گاه احتمال بدهد که کادو ها جدا باشد و فکر میکند که پدر و مادر صوری و یونی اش هم همراه با قبیله چیزکی تقدیم کرده اند!شت!همه اش هم تقصیر بی تدبیری لیدی سا میباشد.زن هم زنهای قدیم!من که نمیتوانم توی این چیز های خاله زنکی دخالت کنم...میتوانم؟

*رفتیم و لختی نشستیم و بعد بلافاصله شلنگهایمان را تخته انداختیم.خانم سا موقع رقص تیک عصبی دارد.یک دستش را میبرد روی هوا بعد لبخند میزند و و سرسری میکند!پناه بر خدا!

*عروسی نمونه ی یک جامعه ی آرمانی بود یعنی بی حجاب و بد حجاب و با حجاب کناتر هم مشغول شادی بودند.هیچ کس هم به کار کسی کار نداشت.هیچ وقت مدرنیته و سنت را اینطور کنار هم ندیده بودم.و همین.

*شما الان بهتر از من میدانید انتظار چقدر عرق زاست!خب نیم ساعت هم منتظر بودم تا لباس خانم سا در یک اتاقک پروو شود.

*میوه ها داخل یک ظرف مربعی کوچک و گود سرو میشد.داخلش موز و خیار پوست گرفته و توت فرنگی هم دیده میشد.نوشیدنی ها در گیلاس های مشروبخوری سرو میشد و شامل آب طالبی جهت بر طرفی یبوست و آب هندوانه جهت بسته شدن درز های گشاد و آب معدنی مخصوص کسانی که زیاد عرق میکنند میشد.گفتنی است که خبری از الکل نبود.اما جوجه چینی به عنوان مزه بین مدهوین سرو میگشت!

*دی جی از هر آهنگ  15 ثانیه اجرا میکرد.

*دی جی کیست؟دی جی کسی است که میریند به آهنگ هایی که از ابتدا هم ریدمون بوده اند!دی جی قر را در کمر شما خشک میکند!دی جی پول میگیرد اما لیاقت آن پول را ندارد.

*مجید انسانی است دراز که به کسی که از خودش چند سانت کوتاه تر است میگوید شلنگ!

*مجید دست و پایش دراز است مثل قدش.این است که وسط رقص آن وسط ها گرومپی عینک مرا از چشمم پراند.من مثل مرغ که رو زمین دنبال دون بود دنبال عینک بدبختم میگشتم و دست میکشیدم کف زمین.جالب اینکه دوستان کلی هم بابت عملیات نجات به من خندیدند...این هم هیچ.خانم سا میگوید فکر کردم این یک جور رقص است!!!!

*شام خیلی خوب بود.البته من از بس آب خورده بودم میل به قوه ی غذاییه نداشتم.

*آن بیرون قلیون میدادند.

*خانم سا به دلیل اسلامی نبودن لباس حاضر به سلام علیک کردن با والدین صابی زلیخا(همکلاسی مان!)و قهرمان گردشگری ایران نشد.

*داماد خیلی خوب بود.خوش اخلاق و بی خیال و کول.فراک پوشیده بود.

*عروس هم همین طور.نه اینکه فراک پوشیده باشد.منظور این که خیلی خوب بود.

*به راستی عروس و داماد هنگام تانگو رقصیدن در حالی که این همه جفت چشم به دهانشان خیره شده به هم چه میگویند؟

*خرجشان خیلی بالا بود.سرم سوت کشیده بود.کمونیست درونم بر کاپیتالیست درونم میچربید وقتی از مخارج مطلع میشدم.

*آلا خواهر صفا خواهش کرد ازمان که عکس در فیس بوک نگذاریم!اما مگر میشود؟

*از خودمان هم نمیتوانیم دو تا عکس پیزوری بگذاریم؟ میلیون ها طرفدار من در سرتا سر جهان منتظر دیدن من با کت شلوار و کراوات هستند.جواب خلق الله را چه بدهیم.(خانم سا عکس ها را دیدند و تاکید کردند که در هیچ کدام مثل خودشان نیافتاده اند که البته من هم مثل شما منظورش را نفهمیدم!اما این حرف او دلالت بر نگذاشتن عکس ها در فیس بوک دارد .قد قد!)

*برگشتنی خانم دی یک تز در حد دکترا دادند.من با گودو تا تجریش میروم.شما بیایید آنجا من را بردارید.بعد برویم خانه مان.خانم سا معده درد گرفت و ترش کرد و من و سیاوش به هم نگاه کردیم و بعد به گودو.و گودو خودش عاقل بود و گفت نه این چه کاریه و همه را نجات داد.الله یحب العاقلین!آآآآآآآآآآآآامین!

*ان شا الله هر کی میخواد عروسی کنه به آرزوش برسه.اما 40 -50 میلیون راحت تو این قضیه خوابیده.همین امر ازدواج رو حتی از قبل هم احمقانه تر جلوه میده.تازه این پول که گفتم حد اقل بود.مهریه و شیر بها و قبض آب و برق رو حساب نکردم.من اگه 40 - 50 تا داشتم الان تبت بودم یا شاید پرو.اونم نه واسه تحصیلات بلکه برای کیف کردن.چون زندگی کوتاه است.پس اگه زندگی کوتاست من چرا درم اینو مینویسم شاید یکی اصن ار تبت یا پرو عقش بگیره!اصن منو سننه!

*همین تمام شد.خوشبخت شن ان شا الله.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/18ساعت 12:13  توسط BobCat  | 

*آدم ها ازدواج میکنند.هر چند از این کار میترسند.اما چون کار بهتری برای کردن پیدا نمیکنند لیکن ازدواج میکنند.این جوری بود که صفا و امیر حسین تصمیم گرفتند با مشارکت هم ازدواج را بکنند.(طفلی ازدواج!دو به یک!)

*من لباس نداشتم.من نمونه ی آدمی هستم که نه تنها لباس ندارد بلکه نمیخواهد هم که داشته باشد.از نظر من کت و شلوار یک چیز تجملاتی است و البته گرم.اما با آبروی مردم نمیشود بازی کرد آن ها میخواهند تو در جشن تولد یا عروسی یا مهمانی هایشان تمیز به نظر برسی یا لا اقل سعی خودت را کرده باشی و دست کم با کسی که دارد میرود از سر کوچه تخم مرغ و تاید بخرد فرق داشته باشی....تازه شاید بخواهند تو را به پدری مادری چیزی معرفی کنند.این طوری که فکر کردم که رفتم سر کمدم.آخرین بار کت و شلوارم را برای کار در همایش آفرینان پوشیده بودم.کنفرانس پزکان کودک بود یا همجو چیزی.

*کته که داغون بود.فکر کنم خیس شده بوده و من به حال خودش رهاش کرده بودم و احتمالا کاملا اعتماد به نفسشو به عنوان یک کت شیک از دست داده بود.خصوصا یک چروک های یلی ریزی روش دیده میشد که آدم رو میترسوند.که نکنه سوخته باشه یا یه همچین چیزی.

*شلوار هم دست کمی از کت نداشت.چروک و تیره و دمغ!خط اتوی گم شده و یک خشتک پاره که جلوه ی قشنگی به زشت بودن ذاتیش میداد.

*کفش هم که ابدا نداشتم!یعنی دیگه حاضر نبودم که کفش آقای پدرو پام کنم.این بود که تصمیم گرفتم جور کنم.لباسارو.

*قرار شد از امیر لباس بگیرم.من حتی یک پیراهن مردونه که بشه زیر کت پوشید نداشتم.نه اینکه پیرن نداشته باشم.چرا...اما پیرن چارخونه ی کتونو نمیشه زیر یک کت گرم پدر در آر پوشید.لباسارو با سلام و صلوات گرفتم به انضمام یک جفت کفش کلارکس(امیر مرفه بی درده!) که البته زیاد باب طبعم نبود چون جلوش نوک داشت.نوک مربع.من گرد پسندم.اما اسب پیش کشیو اذیت نمیکنن!هر چی نبود...کلارکس که بود!

*خانم سا هم در رابطه با سیاست های استکباری آمریکا و امپریالیزم و حمایت از آرمان های صهیونیزم رفته بود از منگو لباس خریده بود و بعد هم یک کفش زارا خریده بود.طبیعیست که اینجا یک رقابت درون تیمی هم پیش میآید.

*بالا نرفت.این دو کلمه اشاره به شلوار امیر و رون من دارد.جنیفر لوپز درون من تمام زور خود را زده بود تا کیون و کپر و ملحقات جلوه کنند.بی خیال کت امیر شدم رفتم نگاهی مستاصل و یتیم وار به کت و شلوار خودم انداختم و از اقای پدر چاره جستم.

*آقای پدر خیلی بهش برخورد.بنده رو بی شخصیت خوندن و گفتن ما ها اصن از این کارا نمیکنیم!یعنی همون قرض گرفتن لباس!ایشون که اعتبار و آبرو و اشرافی گری شان را نه تنها رو به زوال نمیدیدند ابتدا نصیحت کردند که بروم بخرم گفتم نمیروم چون یک شب هست و واقعا حیف پول که آدم بابت کت و شلوار بدهد.بعد که سر سختی و مقاومت پسر انقلاب اش را دید.به کت و شلوارم نگاه کرد و گفت درست میشود بعد یک پیراهن از پستویش که وقتی من بچه تر بودم میرفتم سرش فضولی در آورد.چیز ردیفی بود پیراهن بن شرمن بود ساخت خود انگلیس راه راه .با دکمه برای یقه.که انگ خودم است.چیزی هم که آنجا زیاد بود کراوات.البته همه قرمز(آقای پدر پرسپولیسی بوده)

* نه ریشم را زدم نه مویم را کوتاه کردم.پر رو پر رو  حاضر شدم و خشتک مشتک را هم خانم مادر زحمتش را کشیده بود.پس از آن لحاظ هم خیالتان راحت باشد.رنگ لباس زیرم را کسی ندید.کت و شلوارم با یک اتوی ملایم نوی نو شد.و خیلی خوب شد.نمیدانم این خاصیت اتو بود؟یا خاصیت کت؟

*بعد خانم سا و خانم دی دختر عمویش آمدند.مثل همیشه استرسفول و با تاخیر.یکی از خواص کراوات عرق در آوردن است.با هم به سوی ولنجک شدیم.در حالی که ماشین من با کولر بیگانه بود و بدن من با عرق آشنا.

*سر ولنجک کمی معطل شدیم در انتظار گودو.گودو گویا خیلی عصبانی بود.حق هم داشت البته.خانم دی از صبح دیوانه اش کرده بود.خانم سا هم مثل همیشه داگ بود!پیاده شدم پشتم بادی چیزی بخورد خنک شوم.هی داد زد که بشین و فلان و بیسار.لامصب اخلاقش کپ مجتبی محرمیست!

*زنگ زدم سیاوش که تو بود پرسیدم چه خبر و این ها.میگفت هنوز نرفته اند تو.بیرون نشسته اند.خانم سا پرسید:کسی لختی پوشیده؟گفت:هنوز نرفتیم تو.بیرون نشسته ایم.من گفتم:صفا رو دیدید؟گفت:هنوز نرفته ایم تو!بیرون نشسته ایم!خانم سا پرسید:مهموناشون چه حالن؟(یعنی مدل مهمونا رو پرسید در واقع)داد زد:هنوز نرفتیم تو!بیرون نشسته ایم!

خب میرفتی تو یه سر!عجبا!

*بقیه اش رو حال ندارم بنویسم.حالم گرفته اس!

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/09ساعت 13:59  توسط BobCat  | 

*باید تفنگ های دنیا ذوب شوند

تبدیل شوند به تیر آهن

فقط برای امید به زندگی بیشتر

یا شاید زندگی بهتر.

*هیچ چیز فایده ندارد.حتی تخم مرغ های کلمبوس.آخرش دندان هایمان خراب میشوند و میپوسند.تازه هنوز زنده ایم.این همه درس خواندن هیچ فایده ای ندارد.چون اگر داشت در ایران همه پی درس خواندن نبودند.همه خودشان را نمیکشتند که از کشورشان خارج شوند دقیقا چون فایده ای ندارد این کار را میکنند.چون میگویند حالا که درس خواندن بی فایده است چه بهتر که خارج از کشور بی فایده باشیم.چون حد اقل اینجا جای کفار است.کفار بی فایده هستند.کفار بی حجابند و مشروبخوارند.کفار ذهنیتشان اخلاقی نیست.هیچی حالیشان نیس.گوشت خون دار میخورند.مست میکنند.حتی کیونشان را نمیشورند بعد هم افتادند به جان آسیا و آمریکا و آفریقا و تا توانستند دوشیدندشان.کفار کیون نشور حالا واسه ما آدم شده اند دنبال حوا هستند.دنبال درست کردن چیزی که خودشان تر زده اند توش.پس چرا فرار کنیم برویم آن طرف که به جرم جهان سومی بودن درجه چندم باشیم؟از چی فرار کردیم؟اینجا که گوشت ها خون دار نیست .برای شستن کیون آب وجود دارد.اینجا که همه چیز هست.آتش برای جهنمیان .شیر و عسل و حوری چند متری برای بهشتیان.اینجا که بابا نان میدهد و مادر چای را خوب دم میکند.چه مرگشان است که اینجا را ول میکنند؟نکند یک در هزار زبان نداشته ام لال چیزی که میگویند درست باشد...اینجا جایی خاص نباشد.هیچی نباشد جز پمپ بنزین دنیا.نکند ما فقط کارگر پمپ بنزین باشیم و بعضیهامان واس این میروند آن ور که شوفر باشند؟

چه متن گنگ و کور دل و بی فایده ای.من دو بیضه ام آن قدر بزرگ نیست برای نوستن آن چه میخواهم.این اباطیل چیست؟این نوشته چه فایده دارد؟کی میخواندش؟کی فکرش را هم میکند؟هیچ کس .نمیتوانم از مرگ مردمم بنویسم از اشکهایی که میریزیم.از امید به آینده.از اینکه دل به رفسنجانی بسته ایم.از اینکه فکر میکنیم مهمیم چون سی ان ان گوش چشمی به ما دارد.از اینکه هر که را بخواهند میبرند.نه نمیتوانم این ها را بنویسم.اما چرا؟

*دو دستی چسبیده ایم به این چیز.اسمش را هم گذاشته ایم زندگی.تویش رنده میشویم.خورد میشویم.درد میکشیم بزرگ میشویم.انقدر بزرگ که چاره ای جز مرگ نداشته باشیم.جزئی از هستی هستیم که میگوزد و راه میرود و معده اش طلب غذا میکند و روده اش طلب ریدن.یک انگل واقعی.

اگر کره ی زمین یک انگل باشد چی؟اگر سلول های حیاتی آن نفت باشد که دارد تمام میشود چی؟اگر کل این کهکشان ما یک میکروب ریزه میزه در بدن یک موجود دیگر باشد چی؟ما چی هستیم؟

*آروزی این روزهای من (با علم بر انگل بودن کره ی زمین و میکروب بودن کهکشان)این است که ۲۰۰۰ کیلومتر آنور تر به دنیا می آمدم.عیاش و بی خبر از اسلام و مملکت اسلامی و نظریه ی ولایت و مردن مردم و بد بختی مردم و بی لیاقتی  همان مردم  و سریال های بی مزه و تخمی.و به دور از اینکه هی برای مملکتم تپ و تپ آرزوی شاد کامی کنم.آرزوی عاقل شدن برای همان مردم بی کله که فقط فکر شکمشان هستند و مراسم عاشورای محرمشان.که این ها را توهین ندانند که من خودم دچارم.خود زنم.خدایا ایرانی بودن درد دارد..نه؟

*کوفت گرفتم بس که غر زدم.عق.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/05ساعت 23:30  توسط BobCat  |